گفتگو با فرهاد کلینی، دیپلمات و کارشناس ارشد مسائل استراتژیک

فرهاد کليني، سفير سابق جمهوري اسلامي ايران در ارمنستان و از صاحب‌نظران مسائل استراتژيک است و سال‌هاي زيادي در اين زمينه فعاليت کرده است. او معتقد است شرايط و متغير‌هاي نظام بين‌الملل در سال‌هاي اخير تغيير کرده و فهم ماهيت اين تحولات، لازمه تعريف جايگاه مناسب ايران در جهان است.

با توجه به طرح مسئله «چرخش استراتژيک ايالات متحده به سمت شرق»، علل و عوامل اين تغيير استراتژي را چگونه ارزيابي مي‌کنيد؟

قبل از ورود به اين سؤال، لازم است اشاره کنيم که ارتباط و تأثيرات متقابل سياست خارجي، ديپلماسي و از سوي ديگر اقتصاد سياسي بين‌الملل، عملاً باعث تغييراتي در تئوري بازي¬ها شده است. حدود 5 الي 6 سال پيش در يکي از بررسي¬ها، به بحث تغيير الگوي توليد در جهان، خصوصاً تحت تأثير دو رويکرد، يکي فن‌آوري‌هايي که ايالات متحده آمريکا به دنبال آن است و ديگري، خيزي که روسيه براي رهبري انرژي در جهان برداشته است، اشاره داشتم و پيش‌بيني کردم که ما در آينده شاهد يک جابجايي جديد در حوزه استراتژيک سياست‌هاي بين‌المللي انرژي خواهيم بود و در اين ميان مؤلفه‌هاي شيوه توليد انرژي، تقاضا و تأثير آن بر امنيت توليد و امنيت بازار و همين‌طور، چگونگي مدل¬هاي تقاضا و مصرف باعث خواهند شد که شکل جديدي را در استراتژي غرب خصوصاً خودِ ايالات متحده، شاهد آن باشيم. به‌دنبال آن، به تدريج نظريه Pivot يا چرخش استراتژيک، از سوي کارشناسان و متعاقباً و با صراحت، از طرف رئيس‌جمهوري آمريکا مطرح گرديد. در واقع، شعار «تغيير» اوباما در يک صفحه خيلي بزرگتري مطرح شده بود که تغيير چهره آمريکا، تا تغيير سياست‌هاي اين کشور در بحران‌هاي اساسي جهان، خصوصاً در خاورميانه و تئوري مهار را در بر مي‌گرفت. ارزش‌هاي ژئوپلتيکي از محاسبات جديد برخوردارشد و در واقع، تغييري در مدل رهبري آمريکا ايجاد کرد. در گذشته، جمهوري‌خواهان و به نوعي جريان نومحافظه‌کار تلاش مي‌کردند تا بر اساس نظريه هژمون، اراده سيستمي و منافع آمريکا را بر نظام بين‌الملل تحميل کنند. اقدامي‌که آقاي اوباما انجام داد، در اصل تغيير اين مدل بود نه تغيير هدف، به‌گونه‌اي که از اين منظر، آمريکا مديريت بر چندجانبه‌گرايي و نه مديريتِ چندجانبه‌گرايي را در دستور کار خود نهاد؛ بدين معنا که نقش قدرت‌هاي نوظهور و تغيير جايگاه برخي از کشورها در معادلات را عملاً به اجبار پذيرفت. به‌دنبال اين رويکرد جديد، رويکرد نسبت به خاورميانه که عمدتاً به‌عنوان چاه ثروت و در چارچوب دريافت نفت در مقابل اسلحه براي ايالات متحده نقش بازي مي‌کرد، تا حدودي تغيير کرد. مي‌توان گفت، نقش کارتل¬ها و تراست‌هاي اسلحه‌سازي و انرژي که تقريباً از يک تعامل همسو برخوردار بودند و يک مابه‌ازا‌هايي را در اين حوزه تبادل کردند؛ شرايط تحت تأثير قرار گرفت و به قول آقاي اوباما بحث مهار قدرت‌هاي رقيب و همچنين مديريت بر شرايط جديد باعث شد که نظريه‌هايي از قبيل تغيير و ديپلماسي شبکه‌اي از يک ارزش جديد برخوردار بشود. با توجه به فراگير شدن نقش انسانِ آنلاين در معادلات و با توجه به سرعت رشد فن‌آوري‌هاي جدي،د خصوصاً در حوزه IT، گسترش فضاي مجازي و از سوي ديگر پشت سرگذاشتن علومي‌که در حوزه مکانيک متمرکز بود و وارد شدن به اين عصر، علوم ترکيبي و چندوجهي هم‌زمان دست‌يابي به درک و دانش جديدي از حوزه مديريت انرژي، جان دگري يافت. عملاً، تئوري مهارت و منافع و سناريوسازي و همچنين کسب بازارهاي هدف از يک کيفيت جديدي برخوردار شد. به نظر مي‌رسد در اين حوزه، ما شاهد غلبه نگاه آپشناليست‌ها در مقابل نگاه طرفداران Provision هستيم، بنابراين به اعتقاد من، شاهد يک نوع تعامل جديد از حوزه انديشه اقتصاد سياسي با يک نگاه از مدل آينده منافع آمريکا و همچنين تحولات درون سيستمي در حوزه شرکت‌هاي بزرگ چندمليتي هستيم. اتفاق مهم ديگر آن بود که يک جابجايي سرمايه در حوزه شرق شکل گرفت که اين اتفاق با تلفيق نيروي کار ارزان بود. تغيير مدل بسيج امکانات و از سوي ديگر پيروي چين از يک مدل دو سيستمي در اقتصاد که به دوره و اواخر قرن گذشته برمي‌گردد، باعث شده بود که قبل از هرچيزي جابجايي سرمايه را تصميم‌سازي نمايند و اين هم بر اساس نقشي که سرمايه‌داري مالي در اين معادله داشت اتفاق افتاد. در آن زمان، هنوز در اين حوزه ما شاهد پيشروي سرمايه صنعتي نبوديم. اول سرمايه‌داري مالي حرکت کرد، متعاقبش نقش سرمايه‌گذاري صنعتي و سرمايه‌گذاري تجاري بالا و اوج گرفت.

يعني شما معتقديد که اين چرخش سرمايه، عامل چرخش استراتژي آمريکا شد؟ پس نقش استقلال انرژي آمريکا که ماحصل رشد توليد نفت و شيل‌اويل‌ها بود، در اين رابطه چگونه بود؟

بله، البته اين چرخش سرمايه يکي از مؤلفه‌ها بود و همان‌طوري که به‌صورت خلاصه در ابتدا عرض کردم، آمريکا با توجه به رويکرد خود نسبت به فن‌آوري‌هاي جديد، عملاً موفق شد با تکيه بر گاز شيل، نوع نياز خود به خاورميانه را تغيير دهد. از سوي ديگر، وقتي رويکرد مهار رهبري روسيه در جهان جدي شد، تلاش آمريکا بر اين بود که بر روي مديريت متغيرها متمرکز شود. اين مديريت متغيرها در حوزه شرق دور، در جمع جبري‌اش باعث پديدار شدن نظريه Pivot بود و در واقع، بدين‌سان بود که نظريه تغيير، اتفاق افتاد.

معادله توسعه با سرمايه و نوآوري و زمام‌داري در هر دوره با اولويت‌هاي مختلفي شکل‌يابي شده است. معناي تغيير قبل از رسيدن به دولت آمريکا در اصل در شرکت‌هاي چند‌مليتي و هلدينگ‌هاي بزرگ آمريکا به ضرورت رسيد.

پي‌آمدهاي اين چرخش را در بازارهاي انرژي جهان، به‌خصوص در بازار انرژي خاورميانه چگونه ارزيابي مي‌کنيد؟ به‌عنوان مثال، هم‌اکنون صحبت از حضور بازيگران جديد در منطقه و شکل‌گيري اتحادهاي جديد در منطقه است که مي‌توان به تقويت ارتباط چين با پاکستان را اشاره کرد. اين تغييرات را چگونه پيش‌بيني مي‌کنيد؟

سؤال شما خيلي گسترده است و لازم است ابتدا بررسي شود که مفهوم امنيت انرژي در خاورميانه چقدر تغيير کرده است؟ در منطقه خاورميانه زماني، آمريکا تاکنون از يک آشوب‌سازنده پيروي کرده است، بدين معنا که سعي مي‌کند يک شرايط، هرج و مرجي را به‌وجود بياورد و در چارچوب مديريت تنش، عملاً نقش خود را به‌عنوان يک داور تعريف کند. اما امروزه امنيت انرژي در خاورميانه از آن قوام گذشته برخوردار نيست. مگر اينکه در نحوه تأمين انرژي ساير نقاط جهان تجديدنظرهايي صورت بگيرد که در اين ميان شايد تجديد نظر اروپايي¬ها در سياست‌هاي تأمين انرژي خود زودتر اتفاق بيافتد و اين باعث شود که نگاه اروپا به امنيت انرژي در خاورميانه از يک شرايط جديد برخوردار شود. اما در نقطه مقابل، آمريکايي‌ها شايد خيلي استقبال فوري از اين تجديد نظر نداشته باشند. به همين خاطر، ما مي‌بينيم که اروپا کمابيش از يک طرف پيوستگي و وابستگي به انرژي با روسيه را دنبال کرده و از سويي، آلمان تلاش کرده که به هاب انرژي در اتحاديه اروپا تبديل شود و هم‌زمان خودِ اروپا بر دو موضوع به شدت متمرکز شده است: يکي تنوع منابع و از سوي ديگر حرکت به سمت انرژي‌هاي نو و يا انرژي‌هاي تجديدپذير در جهت ارتقاي استقلال انرژي. در واقع اگر اروپا بخواهد، مي‌تواند به‌صورت مرحله‌اي در موازنه‌هاي جديد به ثبات قوي‌تري در حوزه امنيت انرژي هم در درون خود و هم در پيرامون خود فکر کند، از اين منظر نگاهش به معادلات در حوزه خاورميانه کماکان از ارزش خاصي برخوردار است. چرا که از يک سمت نگاهش به شمال آفريقا، از سوي ديگر نگاهش به ارزش و جايگاهي که ايران در بخشي از روندهاي جديد خصوصاً در حوزه گازي و همچين فرآورده‌هاي گازي مي‌تواند داشته باشد و همين‌طور به پتروشيمي و بازار و امنيت گذرگاه‌ها دقت بيشتري از خود نشان دهد. بدين ترتيب، امروزه اروپا کماکان خاورميانه را براي خودش فرصت تلقي مي‌کند، در حالي که آمريکا در درجه‌گذاري و رتبه‌بندي فرصت‌ها از ديد خود، تمرکز را به آفريقا و شرق دور صورت داده است. همچنين، ايالات متحده يک بازسازي روابط را در آمريکاي لاتين دنبال مي‌کند و هم‌زمان سعي مي‌کند تثبيت موقعيت خودش را از طريقِ آ.سه.آن در شرق دور تداوم بخشد. البته بايد توجه داشت که آمريکا، اينها را به‌عنوان داشته‌هاي استراتژيک خود مي‌بيند، ولي نحوه تعاملش با چين متفاوت است. لذا در تحليل خود بايد ببينيم کيفيت منافع از نگاه بازيگران متمرکز بر بازار، متمرکز بر مواد اوليه، متمرکز بر انرژي و متمرکز بر قدرت فن‌آوري چگونه خواهد بود؟ به همين خاطر، وقتي به آفريقا مي‌رويم شايد بحث جدال انرژي نباشد، ولي بحث جدال منابع اوليه کماکان خيلي پرقدرت ادامه دارد و اين توجيه‌گر تلاشي است که چيني‌ها، آمريکايي‌ها و يا اروپايي‌ها در اين منطقه انجام مي‌دهند، چرا که فکر مي‌کنند غلبه بر نياز انرژي در حال شکل‌گيري است. به همين‌صورت، امروزه مي‌بينيد که سيکل‌هايي که در توليد انرژي تعريف مي‌شود خيلي متنوع شده، به گونه‌اي که قبلاً اين روندها خيلي متکي به حوزه‌هاي فسيلي بود، ولي امروزه رويکردي که به انرژي‌هاي جديد وجود دارد و اين شايان توجه است. تنها به‌عنوان يک مثال، ملاحظه مي‌کنيد که در حوزه انرژي بادي تعداد زيادي از کمپاني‌هاي بزرگ امروزه توانايي ساخت توربين‌هايي با قدرت 7 مگاوات را دارند در حالي که در گذشته تمرکز بر ساخت توربين‌هايي با قدرت زير 1 مگاوات بود. از اين‌رو، وقتي به شاخص‌هاي فن‌آوري در حوزه توليد انرژي نگاه مي‌کنيم، به اين نتيجه مي‌رسيم که قضاوت در خصوص نوع نياز الزاماً بر اساس مناطق ژئوپلوتيک حساس برنمي‌گردد. بخشي از آن به توانايي (Ability) و ظرفيت (Capacity) و همين طور توانمندي (Capability ) که در حوزه علم، شاهد آن هستيم بر مي‌گردد.

بنابراين، اعتقاد داريد که پيشرفت فن‌آوري به‌گونه‌اي بوده است که بر پراکندگي منابع انرژي در جهان و در نتيجه اهميت ژئوپلتيک کشورهايي که داراي منابع هستند تأثير گذاشته است؟

دقيقاً. به همين خاطر، در بين بازيگران جهاني، کشورهايي که مي‌توانند چنين رويکردي داشته باشند، طبيعتاً نوع نيازمندي آنها تغيير مي‌کند. البته اين به معني جدايي از صحنه‌هاي داغ بين‌المللي و ژئوپلوتيک‌هاي حساس نيست، بلکه شايد نقش خود را به‌عنوان ابزاري براي بر هم زدن بازي ايفا کنند، به‌عنوان يک نوع ضدبازي و نه به‌عنوان يک بازي‌سازي اصلي را مي‌توان ملاحظه نمود. امروزه روسيه تلاش کرده با پيشرفت فن‌آوري خود در حوزه توليد انرژي‌هاي معلق، آن جايگاه ژئوپلتيکي که برخي مناطق داشتند را تحت تأثير قرار دهد، بدين صورت که روس‌ها در بخش ايستگاه¬هاي انرژي هسته‌اي روان، اقدام به ساخت کشتي‌هايي کردند که داراي يک رآکتور هسته‌اي هستند و اين کشتي مي‌تواند در کنار خشکي پهلو گرفته و برق توليدي خود را در اختيار آن سرزمين بگذارد. حتي مشابه اين فن‌آوري در خصوص نفت‌و‌گاز هم مطرح مي‌شود. هرچند، روس‌ها اين فن‌آوري را از زمان قديم براي تأمين نياز انرژي داخلي خود در سيبري از روش‌هاي مشابه استفاده مي‌کردند. اطلاع داريد که در مناطق قطب شمال که بحث خطوط انتقال تقريباً غيرممکن بود يا امروزه بحث ساخالين را با اماين نوع از امکانات پيگيري مي‌کنند. تأثير ورود اين فن‌آوري به عرصه بين‌الملل قطعاً بر روي جايگاه ژئوپلتيک نقاط داغ در دنيا اثرگذار خواهد بود. البته اين فن‌آوري مي‌تواند براي امنيت جهاني خيلي خطرناک باشد، چرا که انتظار مي‌رود ما با يک وضعيت بسيار پيچيده‌اي در وضع تأمين انرژي روبرو شويم. اما در هر حال، مسئله اساسي اين است که تأثير فن‌آوري در حوزه هرکدام از بازيگران متفاوت خواهد بود؛ يعني قدرت فن‌آوري در حوزه انرژي‌هاي تجديدپذير يا انرژي‌هاي نو، در حوزه اروپايي، يا در حوزه علم آلماني اثر متفاوتي از تلاش علم روسي در حوزه انرژي هسته‌اي و به نوبه خود، متفاوت از اثر علم آمريکايي بر حوزه شيل‌گس‌ها از خودش نشان مي‌دهد. اما در هر حال، بدون شک نمي‌توانيم به سادگي از ارزش فن‌آوري در جابجايي سياست‌هاي انرژي چشم‌پوشي کنيم.

اين مسئله ورود فن‌آوري و همين‌طور چرخش استراتژيک، چگونه بر وضعيت انرژي خاورميانه تأثيرگذار خواهد بود؟ چه آرايشي از بازيگران را در منطقه در آينده شاهد خواهيم بود؟

امروزه در غرب آسيا شايد، ارزش گذرگاهي از ارزش بيشتري برخوردار مي‌شود. به‌عنوان مثال، ديدگاهي وجود دارد که در معادلات نحوه مواجه با آمريکا، نظريه مديريت آمريکا در خليج فارس و فشار به سياست‌هاي ترانزيتي را به منظور ايجاد يک موازنه احتمالي و يک جهش برخورد با آمريکا مطرح مي‌کند. اما بايد توجه داشت امروزه با توجه به نوع نيازي که آمريکا به نفت دارد، سبب مي‌شود که با اتخاذ اين سياست موازنه‌اي در منطقه، بيشتر ضرر متوجه چين شود، چرا که اين کشور در حوزه کشورهاي خليج فارس يک قدرت مکش خاصي را تعريف کرده و نياز به ثبات پايدار دارد و از طرف ديگر وقتي نظريه‌ها مطرح مي‌شود، شايد اين جابجايي سنگين سرمايه در حوزه چين با خود روسيه هم قابل مشاهده هست. زماني که بحث امنيت انرژي و امنيت مسير انتقال انرژي در حوزه خاورميانه «قابل شوک» مطرح مي‌شود، گويي يک اشتباه استراتژيک انجام مي¬شود، هر چند که ممکن است اين مسئله جواب تاکتيکي باشد، اما در هر حال، اين رويکرد يک اشتباه استراتژيک تلقي مي‌شود. در حال حاضر، برآورد مي‌شود که تا سال 2035 ميزان تعامل انرژي چين با روسيه به 500 ميليارد دلار برسد. اما در طرف مقابل، مي‌بينيم که کشور ما امروزه براي جذب 50 ميليارد، مجبور به تقلاي زيادي است. اينها همه بستگي پيدا مي‌کند به اين که ما چقدر توانستيم جهان را جامع‌الاطراف ببينيم و يا چقدر توانستيم ذهن خودمان را پهناور کنيم. نبايد صرفاً بر اساس بازي‌هاي درون منطقه قضاوت کنيم، بلکه بايستي قادر باشيم تا بازي جهاني را بشناسيم. اگر بتوانيم ادراک خودمان را در چرخه اصلي قوي‌تر کنيم، آن وقت مي‌توانيم تعريف مناسب‌تري از جايگاه خودمان در معادلات بدهيم. ولي زماني که نمي‌توانيم از منظومه اصلي بازي، درک خودمان را به‌دست بياوريم، ناخودآگاه به بازي در زمين ديگران سقوط مي‌کنيم و يا مهم‌تر آن که ديگران رفتار و نگاه ما را در جهت نقشه راهي که خودشان مدنظر دارند، استخدام مي‌کنند. اينجاست که ارزش تحليل محتواي استراتژي‌ها از يک «نورد» ديگري برخوردار است.

بنابراين نظر شما اين است که بحث بازي استراتژي‌ها به سمتي پيش خواهد رفت که در اثر اين آرايش جديد، اتفاقاً چين بيشتر به سمت روسيه مي‌رود تا اين‌که وارد يک منطقه پر دردسري مانند خاورميانه بشود؟

البته يک مانع در اينجا وجود دارد، هر چند چين کماکان اصرار بر رشد اقتصادي بالاي 7 درصد را دارد و کماکان اين نقش را مي‌گيرد، اما نمي‌تواند يک بازي حداکثري را با روسيه دنبال کند، چرا که روس‌ها اجازه نمي‌دهند که تمام سهام آن‌ها را به‌ويژه در حوزه مالي چين در اختيار بگيرد. از اين ديدگاه، نوع و ميزان فشاري که اتحاديه اروپا با وضع و تداوم تحريم¬ها به روسيه مي¬آورد سياست اشتباهي است، چرا که منجر مي‌شود که اين کشور با توجه به ظرفيت‌ها و قدرت انتخاب بالايي که دارد، از اين فرصت جابجايي براي سياست‌هايش استفاده کند و هر چند شايد در کوتاه‌مدت ضربه بخورد، اما در نهايت اين ضربه را مي‌تواند هضم کند. بايد توجه کرد که امروزه روسيه خود را با تکيه بر وسعتش و منابعي که در اختيار دارد به‌عنوان يک کشور تسخيرناپذير نشان داده است. از همين روست که وقتي اتحاديه اروپا فشار مي‌آورد که ارزش روبل را کاهش دهد، اين کاهش ارزش روبل عملاً به اين منجر مي‌شود که تأثير بسيار بزرگ در سياست توليد انرژي در روسيه را شاهد نباشيم. از اين‌رو، هرچند ما هم‌زمان شاهد کاهش ارزش قيمت انرژي در بازار جهاني هستيم، و يا شاهد سقوط قيمت نفت هستيم، ولي روسيه کماکان بر توليد نفت حداکثر تا 14 ميليون بشکه در روز اصرار مي‌کند.

اين به دليل حرکت براي کسب درآمد بيشتر ارزيابي نمي‌شود؟

الزاماً اينگونه نيست. روسيه منابع درآمد متعددي دارد. درست است که الان، بالقوه کماکان متکي به درآمد فروش نفت هست، ولي واقعيتي است که روسيه از 5 محور: هويت (Mentality)، بازار (Market)، مواد اوليه (Material)، مديريت (Management) و پول (Money) حرف براي گفتن دارد. با تداوم فشارها فقط امکان دارد که در بخش آخر، يک مشکل تأخيري داشته باشد و اتفاقاً براي جبران اين فشار، به‌راحتي مي‌تواند آن را به کمک يوان چين جابجا کند. به‌ويژه آن¬که يوآن در دوراهي خودش مانده است، که با ارزش بالا يا با ارزش پايين، بازي کند. به همين دليل، ما شاهد يک رفتار سينوسي هستيم؛ به خاطر اينکه چين تلاش مي‌کند تا کماکان از يک رفتار هوشمندانه در سياست مالي خودش در حوزه اوراق، در حوزه سرمايه‌گذاري، در حوزه فاينانس و در حوزه قدرت صادراتي پيروي کند و از يک ثبات تاکتيکي برخوردار نيست و بي‌دليل نيست که سرعت زيادي در خريد سرمايه خدماتي در غرب از خود نشان مي‌دهد. اين مسئله البته يک بحث خيلي گسترده‌اي است که از همان جامع‌الاطراف بودن نشأت مي‌گيرد. پس در هر حال، تمايل روسيه براي فروش بيشتر نفت تنها متکي به تمايل براي کسب درآمد بيشتر نخواهد بود.

تصور مي‌کنيد ايران بايستي چه واکنش‌هايي را در مقابل اين اتحادهايي که برقرار مي‌شود يا تغيير رويه‌هاي که در منطقه خاورميانه ايجاد مي‌شود، اتخاذ کند؟

البته، بحث ائتلاف‌سازي سياسي با ائتلاف‌سازي انرژي هنوز به يک محيط همگن نرسيده است. اين روزها، در منطقه ما بيشتر شاهد ائتلاف امنيتي هستيم، يعني جنس ائتلاف‌ها بيشتر امنيتي است. در حالي که بحث جايگاه ايران به‌عنوان يک قدرت موازنه‌ساز در جهان، بسيار مهم است. به نظرم، بايد کشورمان بتواند در حوزه بين‌الملل چگونگي تعريف خود را به طرف يک توليدکننده ثبات در منطقه تغيير بدهد، يعني جمهوري اسلامي ايران، بايستي بپذيرد که قدرت و توانايي خود را به‌عنوان يک قدرت ثبات‌ساز چه در منطقه و چه در آسياي کبير غربي تعريف کند. اگر اين حوزه را دقيقاً ببينيم و سيستم‌هايي که در خاورميانه هستند را با سيستم‌هايي که در حوزه CIS يا سيستم‌هاي شبه‌قاره هند مقايسه کنيم، خواهيم ديد که ضريب ثبات در هر کدام متفاوت است. مثلاً، در قرن گذشته ثبات در حوزه خاورميانه به‌خاطر به انتها رسيدن بازي‌هاي دو قطبي به يک حالت ايستا رسيده بود و در نقطه مقابل، سيستم شبه‌قاره چالش شده بود. به همين خاطر، شوروي به افغانستان حمله کرد و يا اين که در دوره بعدي، شاهد فروپاشي شوروي بوديم؛ به اين معني که عملاً يک «درهم‌پاشي» رخ داد که اين درهم‌پاشي منجر به يک دوره 10 ساله بي‌ثباتي شد. همين طور است که امروزه نقش و جايگاه آذربايجان و حتي ارمنستان را با دهه قبل نمي‌توانيد مقايسه کنيد. در طرف ديگر منطقه، امروزه ضريب ثبات حتي در کشوري به‌نام ترکيه کاهش پيدا کرده، يا در حوزه عربستان هم اين ثبات تا حدودي شکننده شده است. اصلاً بحث نقش‌هايي که مثلاً تحت عنوان نقش نيابتي انجام مي‌شود را دقت کنيد، عملاً جنس اين نقش نيابتي متمرکز بر مديريت انرژي است، تا ايدئولوژيک. خط امنيت با خطوط انرژي و خطوط انتقال در حالت سلبي قرار دارد. در زمان گذشته چند کريدور با جريان اروپايي تعريف شده بود: يک بحث اين بود که ما يک خط سنتي کريدور داريم که اين کريدور ترکيه بود. يعني به سمت اروپاي شرقي مي‌رفت و از آنجا ادامه مي‌يافت. چه در حوزه ترانزيت و چه در حوزه انرژي. هم‌زمان با اين بحث، بحث‌هاي جديدي در دهه‌هاي گذشته مطرح شد تحت عنوان برنامه اينوگيت بود، يکي از زايش‌هاي آن چگونگي طراحي نوباکو بود. در اين زاويه مي‌بينيم که کماکان اين بحث مورد چالش قرار گرفته بود: آيا ايران يک کريدور مسيحي خواهد داشت که مسيرش ايران، ارمنستان، گرجستان به سمت درياي سياه است؟ و يا نوباکو و مسير قفقازي در اولويت است؟ يا مثلاً خط آناتولي که باکو-جيحان را به‌عنوان زيرمجموعه‌هايش شکل داده بود در درجه اول مي‌آيد؟ از طرف ديگر، سياست‌هايي که روسيه در حوزه خطوط انتقال مطرح مي‌کرد، باعث شد که خط بلو استريم را جدا از خط سنتي‌اش دنبال کند، يا حتي قرارداد جديدي با ترکيه را به‌عنوان جايگزين آزمايش مي‌کند. در اين سمت، نوباکو تقريباً شکست خورد و بحث خطوط ديگر انرژي مطرح است. حتي شاهد اين بوديم که بحث خط ايران – عراق – سوريه - مديترانه مطرح شد، که به آن خط دوستي يا خط اسلامي مي‌گفتند. اما هم‌زمان با طرح ايده اين خط، شاهد اين هستيم که داعش زاييده مي‌شود و بحران‌ها در سوريه و در عراق شکل مي‌گيرد و سعي مي‌کنند که اين بحران‌سازي‌ها را در جهت بر هم زدن معادلات دنبال کنند. به همين خاطر، مي‌بينيم علي‌رغم اين که روابط ترکيه با ايران در سال‌هاي 89-88 به نوعي در اوج خودش در دوران بعد از پيروزي انقلاب اسلامي‌بود، بلافاصله تبديل به يک رقابت فشرده مي‌شود. در واقع زماني که طرح «ساعت» متشکل از س: سوريه، الف: ايران، ع: عراق و ت: ترکيه مطرح شد و اين ذيل کريدورِ يوروآسيا بود، اگر اين چهار کشور مي‌توانستند به يک انسجام منطقه‌اي برسند، عملاً باعث مي‌گرديد ارزش درياي سياه، ارزش خزر، ارزش مديترانه و خليج فارس بر اساس اين پيوستگي يک معناي قوي‌تري پيدا بکند و جايگاه اين چهار کشور در توليد ثبات و امنيت منطقه ارتقا يابد. اما از بعد از اين ايده بود که تلاش فرامنطقه‌اي شکل گرفت تا سوريه را بر هم بريزند، شمال عراق را بر هم بريزند، ايران و ترکيه را بر هم بريزند. چرا که اگر اين اتفاق بيافتد، نقش خيلي‌ها دگرگون خواهد شد. بدين ترتيب وقتي در نظريه بازي‌ها، راجع به خطوط انرژي و بحث ائتلاف‌سازي¬ها صحبت مي‌کنيم، برداشت من اين است که بخشي از ائتلاف‌هاي امنيتي در جهت بر هم زدن بازي‌هاي اصلي اقتصادي و زيربنايي و با هدف از بين بردن زيربناهاي اقتصاديِ منطقه‌اي، در منطقه شکل مي‌گيرد. از همين روست که معتقدم سياست‌هاي تحريمي، بيشتر يک نوع حمله به زيرساخت‌هاست تا آن¬که بخواهيم آن را در قالب يک تئوري مهار مطرح کنيم و بي‌دليل نيست که جرياني در غرب هنوز به‌دنبال حفظ ساختار تحريم است.

در پايان تأکيد مي‌کنم، ايران بايد گفتمان داشته باشد و با ابتکار، راهِ همگرايي منطقه‌اي را تقويت کنند.

دیدگاه ها و نظرات