مصاحبه با داوود کیانی؛ قائم مقام مؤسسه مطالعات ایران و اوراسیا

در اين شماره مجله ديپلماسي انرژي با دکتر داوود کياني، تحليل گر مسائل اوراسيا، در مورد مسائلي مختلفي از جمله شرايط پسابرجام، روابط ايران و روسيه و جايگاه ايران در تجارت گاز به گفتگو پرداختيم. کياني معتقد است که تنها در هشت ماه باقي مانده از رياست جمهوري باراک اوباما، فرصت کاهش اختلافات منطقه اي ايران و آمريکا وجود دارد و پس از آن، خواه ترامپ رئيس جمهور آمريکا باشد خواه کلينتون، اين فرصت براي مدت طولاني از دست خواهد رفت. از نظر او، سياست خارجي جمهوري اسلامي پس از انقلاب بيشتر به سمت شرق گرايش داشته، اما در عين حال رابطه اي راهبردي بين ايران و روسيه شکل نگرفته است؛ چرا که تعريف طرفين از «رابطه راهبردي» اساساً متفاوت است. داوود کياني طرح پرسش در مورد صادرات گاز ايران به اروپا را نيز «زود» و نابجا ارزيابي مي کند، چرا که ايران در حال حاضر گازي براي صادرات به اين قاره ندارد و صادرات گاز به اروپا مستلزم سرمايه گذاري هاي هنگفت است. باور وي با حصول توافق هسته اي، تحريم ها برداشته شده است، اما به دليل ترديد طرف هاي غربي در مورد سرمايه گذاري در ايران و گسترش روابط في مابين، عملاً سايه تحريم ها همچنان پابرجا است.

در يک ارزيابي کلي از سير سياست خارجي ايران، جهت گيري آن را عموماً و به خصوص در دوره بعد از انقلاب به سمت شرق مي بينيد يا به سمت غرب، يا موازنه اي مثبت و يا منفي بين اين دو برقرار بوده است؟ علي الخصوص در دوره اخير يعني پس از توافق هسته اي فکر مي کنيد اين وضعيت همچنان باقي خواهد ماند، يا تغيير رويکردي به سمت هر يک از اين دو قطب خواهيم داشت؟

به رغم اين که سياست خارجي ما به لحاظ اصول بعد از انقلاب اسلامي، نه شرقي و نه غربي بود ولي رنگ و بوي نه غربي آن بيشتر از نه شرقي بود. به خصوص بعد از بحران گروگان گيري اين قضيه مشخص تر شد. بحران گروگان گيري کلاً سياست خارجي ما را با دنيا عوض کرد، و پس از آن يک سري تحولاتي بوجود آمد که به نظر من ريشه همه آن ها به بحران گروگان گيري برمي گردد: از جمله جنگ عراق، روابط خصمانه اي که بين ايران و غرب بوجود آمد و نهايتاً نيازهايي که ما به شرقي ها پيدا کرديم. من واژه موازنه را براي روابط ايران و تلاشي که ايراني ها براي اعمال سياست موازنه بين غرب و شرق بعد از انقلاب (خصوصاً در دوره آقاي هاشمي که مشخصاً سعي کردند) شروع کنند را خيلي دقيق نمي دانم. به اين دليل که نظام بين الملل اساساً مبتني بر هژموني آمريکا است. حال بگذريم که تقسيم بندي هاي چندقطبي مطرح مي شود، ولي اساساً قدرت برتر نظام بين الملل آمريکا است. وقتي با اين قدرت برتر روابط خصمانه وجود دارد، بحث موازنه ديگر خيلي مطرح نيست. به همين خاطر فکر مي کنم بعد از انقلاب به تدريج به سمت شرقي ها حرکت کرديم؛ گرچه سعي کرديم از لحاظ اقتصادي با غربي ها و مشخصاً اروپايي ها کار کنيم. کليد آن را هم آقاي هاشمي رفسنجاني با سياست تنش زدايي و گفتگوهاي انتقادي که بين ايران و اروپا شروع شد، زد. البته اين هم نوساناتي داشت: از بحران ميکونوس، قبل از آن سلمان رشدي، تا رسيديم به اوج آن يعني فعاليت هاي هسته اي ايران. اين روابط هيچ وقت شکل نگرفت و مقطعي بود. بنابراين بيشتر به نظر مي رسد ما در گفتمان جمهوري اسلامي ايران، براي کار کردن با شرقي ها راحت تر بوديم. اما در دوره دولت آقاي روحاني، فکر مي کنم که اين دولت سعي دارد روابط با غرب، يعني آمريکا و اروپا را ترميم کند. بعد از توافق مقدماتي هسته اي که در سال ۲۰۱۳ بين ايران و غرب ايجاد شد، و بعد از آن هم گفتگوي تلفني کوتاهي بين آقاي اوباما و آقاي روحاني صورت گرفت، در غرب اين تصوير ايجاد شد که ممکن است فرصتي براي از سرگيري روابط ايران و آمريکا، از هر دو طرف روحاني و اوباما، وجود داشته باشد. اما به نظر من به دلايلي از جمله عدم اجماع در داخل اين اتفاق صورت نگرفت. تصور مي کنم آمريکايي ها قدرت مقابله با لابي ضدايراني را داشتند، اما در ايران توافق صورت نگرفت و بلافاصله مقامات ارشد نظام گفتند گفتگوها فقط در چارچوب هسته اي است و به خاطر بي اعتمادي که به آمريکايي ها دارند، توافق نکردند که برجام از حوزه هسته اي به حوزه سياسي تسرّي پيدا کند.

فکر مي کنيد الان پتانسيلي که وجود دارد، اين است که ما هم توسعه روابط با شرق را در دستور کارمان داشته باشيم و هم غرب را؛ يا اينکه از جمله به دليل چالشي که در داخل داريم جلوي توسعه روابط با غرب گرفته خواهد شد؟

وقتي برجام اجرا و امضا شد، آمريکايي ها و اروپايي ها اميدوار بودند که توافق هسته اي به توافق سياسي در حوزه اختلافات منطقه اي هم کشيده شود؛ آن ها اميدوار بودند ولي مطمئن نبودند. به اعتقاد من غرب در چارچوب خلع سلاح گفتگوي هسته اي با ايران را آغاز کرد، نه در چارچوب گفتگوي سياسي؛ يعني فعلاً هدفشان اين بود که فعاليت هسته اي ايران مهار شود؛ چرا که دو گزينه بيشتر نمي ديدند: يا ايران هسته اي، که اين براي آن ها يک کابوس بود، و يا جنگ با ايران هسته اي. بنابراين سعي کردند از راه ميانه مذاکره صرفاً ايران را خلع سلاح کنند. اما داستان دوم وقتي بود که اين مسأله به توافقات سياسي برسد و از اين جهت اميدوار بودند. به نظر من يک طرف قضيه به اختلافات سياسي که در ايران وجود دارد برمي گردد؛ اين رغبت وجود ندارد که دولت ميوه برجام را در حوزه مذاکرات با غرب و صلح با آمريکا بچيند.

تصور مي کنم فعلاً در ايران اجازه بهبود رابطه با غرب- مخصوصاً آمريکا- در حوزه سياسي به دولت داده نمي شود. از طرفي، حتي مي بينيم که بعد از برجام تنش هاي منطقه اي افزايش پيدا کرده و اين نشان دهنده آن است که ايران مايل نيست از فرصت ايجادشده در بحث مذاکرات هسته اي با آمريکا بر سر بقيه اختلافات خود هم استفاده کند. خيلي خوش بين نيستم که در آينده کوتاه مدت تحول مهمي در روابط ايران و غرب و يا آمريکا صورت گيرد؛ البته به نظر من فرصت ۸ ماه باقي مانده دولت اوباما فرصتي طلايي است، چون براي اوباما خيلي مهم است که کارنامه اي درخشان تحويل دهد و برود. اگر بخواهيم کمي از اختلافاتمان را با آمريکا در مسائل منطقه اي کم کنيم، اين فرصت الان وجود دارد و از اين ۸ ماه مي توانيم استفاده کنيم. اگر اين فرصت از دست برود، چه ترامپ به قدرت برسد و چه هيلاري کلينتون، در هر صورت اين فرصت تکرار نخواهد شد. اگر بخواهم جمع بندي کنم، در کوتاه مدت خيلي خوش بين نيستم تحول مهمي در چارچوب نزديکي بيشتر با غرب صورت بگيرد.

آيا از اين موضوع که اشاره کرديد دولت آقاي روحاني براي بهبود روابط با غرب حرکت کرده، ولي شما چشم انداز خوش بينانه اي براي آن نمي بينيد، مي توان نتيجه گرفت که سياست خارجي ما عملاً به حالت رکودي رسيده و نه حرکت به سمت غرب و نه حرکت به سمت شرق را پيش نمي برد؟ به خصوص وقتي تلاش دولت براي گسترش روابط با شرق، از جمله با تلاش براي پيوستن به سازمان همکاري شانگهاي را مي بينيم که نتايج عملي نداشته است.

من اين تصور را ندارم. عضويت ما در سازمان همکاري شانگهاي تعارضي با رابطه ما با غرب و يا توسعه روابط ما با آمريکا و اروپا ندارد. مثلاً پروسه عضويت هند در شانگهاي کليد خورده، در حالي که اين کشور متحد استراتژيک آمريکا و يکي از کشورهايي است که در آينده در چارچوب استراتژي احاله مسئوليت، آمريکا به آن مسئوليت خواهد داد تا چين را مهار کند. حال که هند عضو شانگهاي شده است اين به معناي تيرگي روابطش با غرب نيست؛ اتفاقاً آمريکا خرسند مي شود که يک متحد استراتژيک اش در سازمان همکاري شانگهاي باشد. بنابراين، اين که عضويت ما در شانگهاي براي غرب پيامي منفي است را از جهتي قبول دارم ولي از جهتي نه. از جهت مثبت آن به اين دليل است که چون ما منافع غرب را در منطقه تهديد مي کنيم و اختلافات ايدئولوژيکي با غرب داريم، عضويت ما در شانگهاي مي تواند پيام ناخوشايندي براي غرب داشته باشد، و اتفاقاً تأني و درنگِ چيني ها و تا حدودي روس ها براي پذيرش عضويت ما در سازمان شانگهاي به اين زاويه برمي گردد؛ يعني آن ها نمي خواهند دامنه اختلافات ايران و غرب وارد خانواده شانگهاي شود. اما به نظر من به خودي خود عضويت ما در شانگهاي براي غرب پيام ژئوپليتيکي ندارد، يعني نمي توان آن را دال بر شرق گرايي سياست خارجي ايران بدانيم.

ما در منطقه اي هستيم که يک سمت آسياي مرکزي، يک سمت شبه قاره هند، يک سمت قفقاز، يک سمت هم خليج فارس و غرب آسيا است. از اين رو بايد با اين کشورها کار کنيم. واقعيت اين است که نمي توانيم با چين کار نکنيم، چرا که چين اولين شريک تجاري بيش از دو سوم کشورهاي دنيا است. پس کار کردن با چين، به معناي شرق گرايي نيست. ما با روسيه خيلي کار داريم و نمي توانيم بگوييم چون با روسيه کار کرديم شرق گرا هستيم. همين الان برجام براي ما تعهداتي را در تعامل با روس ها ايجاد کرده است، مثل تغيير کاربري فردو به يک مرکز تحقيقاتي، يا تحويل پسماندهاي راديواکتيو نيروگاه بوشهر به آن ها. غربي ها بعد از قضاياي گروگان گيري و بعد از قضاياي انقلاب، کشور را تحريم تسليحاتي کردند، و اين روس ها هستند که به ايران اس ۳۰۰ و فن آوري مشابه اس ۳۰۰ مي دهند. بنابراين با روس ها و چيني ها خيلي کار داريم، اما اين کار کردن ما با اين کشورها نبايد به معناي شرق گرايي که در تعارض با غرب گرايي است تعبير شود. بايد طوري روابط خارجي خودمان را تنظيم کنيم که با تمام قطب هاي قدرت باشيم، ولي متحد هيچ کدام هم نباشيم. بنابراين يکي از دلايلي که برخي روشنفکران ما سياست خارجي رژيم گذشته را تأييد مي کنند همين است. چون با اين که بيشتر به سمت آمريکا بود، ولي در عين حال روابط دوستانه اي هم با شوروي داشت. ما هم بايد به اين سمت پيش رويم. نبايد رابطه ما با روسيه و چين حمل بر شرق گرايي به حساب آيد.

اشاره فرموديد که ما ناگزير به همکاري با روسيه هستيم، به خصوص پس از برجام، و از جمله در قالب برجام. آيا بر اين اساس مي توان انتظار داشت که روابط ايران و روسيه به سمت همکاري راهبردي سوق يابد، يا اين فقط يک همکاري تاکتيکي است که به اقتضاي برجام و به اقتضاي سياست تعامل گرايي دولت پيش آمده است؟

اين سوالي است که هم از تحليل گران روسيه در ايران و هم از تحليل گران ايران در روسيه زياد پرسيده مي شود. ما نمي توانيم همکاري راهبردي با روسيه داشته باشيم. برداشت ما و روس ها از عبارت «همکاري راهبردي» با يکديگر متفاوت است. اگر ما بخواهيم برداشتي که روس ها از همکاري راهبردي دارند را اجرا کنيم، بايد سياست نه شرقي و نه غربي خود را کاملاً کنار بگذاريم؛ چون روس ها متحد نمي خواهند، آن ها پيرو مي خواهند. يعني روس ها حاضر هستند به ايران امتيازاتي بدهند، ولي در مسائل بين المللي توقع دارند که ايران در کنار نباشد، بلکه در پشت آن ها باشد. از اين حيث، اساساً ما پذيرش عمومي براي همکاري استراتژيک با روس ها، بنا به برداشت آن ها را نداريم. برداشت ما اين است که به عنوان شريک برابر با آن ها باشيم، ولي روس ها اين را قبول نمي کنند. هر چند بايد به روس ها حق داد؛ يعني ما هم اگر جاي روس ها بوديم همين کار را مي کرديم، چرا که قرار گرفتن در موضعي به عنوان شريک برابر با روس ها براي آن ها هزينه هاي سياسي دارد. روس ها با عربستاني ها کار دارند، با اسرائيل روابط دوستانه اي دارند و بالاخره تا قبل از سرنگوني هواپيماي سوخو روابط قوي و نيرومندي با ترک ها داشتند. پس اگر بخواهند روابط راهبردي با ايراني ها داشته باشند، منافع آن ها در خاورميانه به خطر مي افتد. بنابراين همکاري ها تاکتيکي باقي مي ماند. ما به دلايل مختلفي و از جمله اينکه ايران به خوبي مي تواند منافع آمريکا در خاورميانه را به چالش بکشد و اين ارزش افزوده سياسي مثبت براي روس ها دارد، براي روس ها بسيار ارزشمند هستيم. اين مسأله که ما با افراط گرايي ديني-تکفيري در منطقه مقابله مي کنيم، و روس ها هم با ۲۰ ميليون جمعيت مسلمان در داخل و خارجِ نزديک خود تعامل دارند، که مستعد افراط گرايي هستند، براي آن ها ارزش دارد.

بنابراين نوع همکاري که ايران با روسيه بر سر مسأله سوريه شکل داده است را در چه قاعده اي مي توان توجيه کرد؟ آيا اين هم از جنس همان همکاري تاکتيکي است؟

مي خواهم نقل قولي از نيکولر کاژانوف (که يکي از تحليل گران ارشد موسسه کارنگي در مسکو است) بکنم. ايشان همکاري ايران و روسيه در سوريه را به ازدواج مصلحتي تعبير کرده و من آن را به ازدواج موقت تعبير مي کنم. يعني دو طرف بنا بر مصالحي که در سوريه دارند، با هم همکاري مي کنند. اما چون آينده ازدواج مصلحتي پايدار نيست، آينده همکاري هاي ايران با روسيه در سوريه هم پايدار نخواهد ماند. به خاطر اين که در درازمدت روسيه دستور کاري در سوريه دارد که با دستور کار ايران در سوريه، تعارض دارد. روسيه مايل نيست ايران در سوريه نقشي ايفا کند که متحدان و دوستان روسيه، از جمله اسرائيل، را آزرده کند. يعني روسيه به دنبال بازيگر پيرو است. واقعيت اين است که اسرائيل جزو اولين کشورهايي بود که از حمله نظامي روس ها به سوريه عليه داعش حمايت کرد. اين نشان دهنده آن است که آن ها پيام هاي ژئوپليتيکي را از قبل گرفته اند و نگران نيستند. روس ها هم اين مسأله را انکار نمي کنند، از جمله اين که بارها گفته اند که شهروندان روسي اي دارند که در اسرائيل زندگي مي کنند و شهروندان اسرائيلي اي که در روسيه زندگي مي کنند. اسرائيل در روسيه لابي قوي اي دارد. اين يکي از اختلافات ما است. يکي ديگر از اختلافات ما عربستان است. روس ها رابطه گرمي با عربستان ندارند و علاقه اي هم به عربستان ندارند. عربستان را منشاء دردسر و زحمت مي دانند. ولي بالاخره بايد با اين کشور کار کرد، چون حلقه هايي در آسياي مرکزي و قفقاز وجود دارد که عربستان مي تواند آن ها را فعال کند. اگر ماجراي سوخوي روسيه پيش نمي آمد، روس ها ابايي از همکاري استراتژيک با ترک ها هم در سوريه نداشتند. اما ما با همه اين ها اختلافات داريم، با ترکيه اختلاف، با اسرائيل تعارض و با عربستان چيزي بين اختلاف و تعارض داريم. ولي روسيه اين ها را ندارد. بنابراين در درازمدت اين مسائل در همکاري ما با روس ها اختلاف زا خواهد بود.

دومين نکته اين است که روس ها مايل هستند که هر چه سريع تر مسأله سوريه جمع شود، از جمله به دليل مشکلات اقتصادي و تحريم غرب، ضمن اين که تداوم حضور نظامي آن ها در سوريه تداعي افغانستان را دارد. در حالي که ما عجله اي براي حل بحران سوريه نداريم، يعني ما مي گوييم تا زماني که اسد هست و دولت فعلاً تجزيه نشده، عجله اي براي حل آن وجود ندارد. نکته بعدي اين که در فرمول حل کردن بحران سوريه، بين ما و روس ها اختلافاتي وجود دارد. روس ها بر نفوذشان در سوريه تأکيد دارند، نه بر حضور اسد. اما ما نفوذ خودمان در سوريه را منوط به بقاي اسد مي دانيم. به همين خاطر اصراري که ما براي بقاي اسد داريم، روس ها ندارند. اختلاف بعدي اين است که چون روس ها ضرري از تجزيه سوريه نمي برند، واقعيت زمين را راحت تر پذيرفته اند. روس ها با فدراليزه شدن سوريه از طريق تشکيل يک اقليم کُرد، اقليم شيعيان، علويان و بعد سنيّان مشکلي ندارند. ولي ما فدرال شدن سوريه را تهديد امنيت ملي مي دانيم، و اين هم يکي از اختلافات ما با روس ها است. همه اين نکاتي که گفتم به معناي اين نيست که همکاري ما با روس ها در سوريه اشتباه بوده است. چه بسا اگر همکاري ما با روس ها در سوريه نبود، رژيم اسد سقوط کرده بود. بنابراين اين همکاري مفيد و ضروري بوده، اما ايران بايد مراقب باشد که تنها کارت بازي آن در سوريه، روسيه نباشد. چون روسيه ملاحظات جهاني دارد و تمايل دارد که اختلافات بين المللي را فقط با آمريکا و دو نفري حل کنند و بقيه پشت ميز بنشينند و دست بزنند، پس به نظر من ايران بايد کارت هاي بازي خودش را متنوع کند. اگر بخواهم عيني تر و مصداقي تر صحبت کنم، منظورم ترکيه است. امکان گفتگو با عربستان به خاطر دعواها بر سر يمن فعلاً وجود ندارد. اما با ترکيه وجود دارد. به نظر من ترک ها اصلي ترين کشور بازنده تحولات سوريه هستند و نسبت به خيلي از سياست هايشان پنهاني و يا مستقيم و غيرمستقيم اظهار ندامت مي کنند. به نظر من الان اين فرصت رسيده که با ترک ها گفتگوهايي را شروع کنيم. بالاخره دو گام به جلو رفتن منوط به يک گام به عقب رفتن است. اما بهتر از اين است که شرايط، خودش را به ما تحميل کند. منظور من اين است که قبل از اين که شرايط خودش را به ما تحميل کند، ما منطق خودمان را به شرايط تحميل کنيم. قبل از اين که روس ها با ترک ها آشتي کنند- که زمينه هاي آن هم پيدا شده است- و روس ها با ترک ها اختلافات خود را بر سر سوريه حل کنند، ما از گفتگوها با ترکيه استقبال کنيم. همان طور که روس ها ابايي از مذاکره با اسرائيل بر سر سوريه ندارند و به آن ها تضمين امنيتي مي دهند (تصورشان هم اين است که ايراني ها مي فهمند و مخالفت نمي کنند)، ما هم مي توانيم با ترک ها گفتگو کنيم، بدون اين که نگران مورد روس ها باشيم. سياست بين الملل همين بازي با تناقض ها است. تنها چيزي که باعث نگراني است اين است که ما با همين روش در سوريه، بر تکيه بيش از حد بر روسيه -بدون توجه به ديگر بازيگران منطقه اي- تأکيد کنيم و آخر سر در مذاکرات نهايي تعيين کننده نباشيم.

بياييد به اين تحولات از نگاه اروپا دقت کنيم: اروپا تقريباً از ۳ سال قبل بر سر مسأله اوکراين، تعارضات حادي با روسيه پيدا کرده است. از سمت ديگر تعارضي که روسيه با ترکيه پيدا کرده بود و بر سر سرنگوني بمب افکن روسي اتفاق افتاد، و در نهايت خود مسأله خاورميانه و نقشي که ايران مي تواند ايفا کند را کنار هم بگذاريم؛ به نظر مي رسد که مجموعاً، عوامل به گونه اي جمع شده است که زمينه براي رها شدن اروپا از تسلط گازي روسيه فراهم شده است. اما در عمل چنين اتفاقي نيفتاده، علت اين مسأله را در چه مي بينيد؟

طرح اين سوال که چرا اروپا با توجه به خصومتي که در موضوع اوکراين با روسيه دارد، به سمت گاز ايران و بازار انرژي ايران براي واردات گاز حرکت نمي کند (حتي گفته مي شود که روس ها نگران اين هستند که ايران گاز به اروپا بدهد)، زود است؛ چون ما گازي براي صادرات نداريم. ما دومين دارنده ذخاير گاز در دنيا هستيم، اما زير يک درصد گاز صادر مي کنيم. در حالي که در سند چشم انداز سال ۱۴۰۴ آمده است که ما بايد بين ۸ تا ۱۰ درصد تجارت گاز دنيا را داشته باشيم. حتي اگر اروپايي ها هم بخواهند به ايران بيايند و سرمايه گذاري کنند، اين قضيه ۵ سال طول مي کشد. ابتدا بيش از ۳۰۰ ميليارد دلار – ارقام مختلف است ولي عدد خيلي بالا و هنگفت است- به سرمايه گذاري خارجي نياز داريم. سه دهه تحريم صنعت نفت و گاز ايران، به علاوه تحريم هاي کمر شکن سازمان ملل، باعث شده است که به شدت صنعت انرژي ما در ورطه بحران قرار گيرد. بنابراين تا سرمايه گذاري در اين حوزه انجام شود، تا توليد صورت گيرد و تا گاز صادر شود، سال هاي سال طول مي کشد. از اين رو فعلاً جايي براي نگراني روس ها وجود ندارد.

اما در بحث دوم سوال شما، اين بحث که چرا اروپايي ها وارد اقتصاد و از جمله حوزه انرژي ايران نمي شوند، لازم است توجه کنيم که بعد از آن توافق مقدماتي، تا ژانويه ۲۰۱۶ که روز اجراي توافق برجام بود، گفته مي شود که بيش از ۲۰۰ هيأت تجاري به ايران آمده که بي سابقه است. ۳ کشور اروپايي رئيس جمهور ايران را دعوت کرده اند و به جز سفر اتريش که از طرف ايران لغو شد، در فرانسه و ايتاليا قراردادهاي هنگفتي هم امضاء شد. اما هنوز خروجيِ اين هيأت هاي تجاري و خروجيِ سفرهاي رئيس جمهور و سفرهاي ديپلماتيک ديده نمي شود، و اين به دلايل ريسک هايي است که اروپايي ها مي بينند. برجام همان قدر که تحريم ها را لغو کرده، همان قدر هم گفته که شايد تحريم ها برگردد. گفته شده که اگر ايران توافق را نقض کند و يا کميسيون مشترک به اين نتيجه برسد که نقض کرده، شوراي امنيت بدون حق وتو کشورهاي عضو، اتوماتيک تحريم ها را برمي گرداند. پس سرمايه گذار چگونه با چنين تصميمي به ايران بيايد؟ از طرفي سرمايه گذار اروپايي تحولات منطقه اي را هم مي بيند که در سوريه، عراق و در يمن وخامت اوضاع بيشتر مي شود. مي بيند که نه تنها برجام به بهبود روابط سياسي کمکي نکرده، بلکه مقداري هم به تنش ها دامن زده است و حتي در داخل ايران هم به اختلافات دامن زده است. بعضاً آن ها تغييرات داخلي در ايران، مثل آزمايش هاي موشکي را جنگ قوا در داخل مي دانند و فکر مي کنند که در ايران چيزي عوض نشده است. در چنين مواردي وقتي مي بينند که در داخل رئيس جمهوري قدرت تصميم گيري در مسائل کلان را ندارد، و ايران هم تغيير رفتار در منطقه- به روايتي که غربي ها مي خواهند- نداده، لذا مي گويند در برجام گزينه اي که بخواهد برجام را برگرداند، خيلي غيرمحتمل نيست. از طرفي، بانک ها آماده انجام دادن نقل و انتقالات نيستند و حتي در ۳، ۴ سال گذشته به خاطر همکاري با ايران ۱۶ ميليارد دلار جريمه شده اند، و چون شرکت هاي ايراني به لحاظ هويتي تعريف نشده اند، و مشکلات پولشويي در کشور وجود دارد، نمي دانند طرف ايراني مورد معامله دقيقاً کيست. اروپايي ها هم مايل نيستند در مورد معامله با طرف هاي ايراني به بانک هاي خود تضمين دهند. از اين رو ترس ها پابرجا است، اما تضمين ها ارائه نمي شود. پس مي بينيم تحريم ها برداشته شده اما عملاً سايه تحريم ها باقي است.

اگر مسأله عدم اجرايي شدن بهبود روابط اقتصادي ايران با اروپا را چنين توجيه کنيم، چرا در بقيه مناطق اين روابط رو به جلو حرکت نمي کند، چرا ايران به سمت افزايش حضور خود در حوزه آسياي ميانه نمي رود؟

وقتي اقتصاد ضعيف است، سياست خارجي کُند عمل مي کند. صادرات غيرنفتي ما بين ۴۵ تا ۵۰ ميليارد دلار است. نيمي از اين صادرات غيرنفتي، ميعانات گازي و پتروشيمي و وابسته به نفت است و به کشورهاي امارات، عراق، چين و افغانستان صادر مي شود. پس براي آسياي مرکزي چيزي نداريم. کشور ما يک کشور صنعتي توليدمحور نيست. مشکل در داخل است! اگر در داخل توليد با کيفيت و قابل رقابت با محصولات جهاني باشد، بازار خود را هم پيدا مي کند. پس اين يک عارضه کلي اقتصاد ما است. دليل بعدي اين است که در آسياي مرکزي نمي توانيم با چين رقابت کنيم. کما اينکه روسيه هم رقابت نکرد و کنار کشيد. بازار آسياي مرکزي دست چيني ها است. ما هم چون محصولات مان در مقابل چيني ها قابل رقابت نيست، نمي توانيم رقابت کنيم. و در نهايت اين که مشکلات بانکي و مشکلات نقل و انتقالات ارز، مزيد بر علت شده است. از طرفي ما هم اقدامات بايسته را انجام نداده ايم، مثلاً هنوز بازارچه هاي مرزي ما توسعه نيافته و به علاوه مشکلات حمل و نقل و مسائل زيرساختي و خطوط پروازي همچنان وجود دارد. در نتيجه اين منطقه نتوانسته جذابيت اقتصادي براي ايران داشته باشد.

اخيراً روسيه قرارداد گازي مهمي با چيني ها منعقد کرد که پيش از آن دو طرف بيش از ۱۰ سال براي انعقاد آن مذاکره انجام داده بودند. بنا به نظر برخي کارشناسان، روسيه پس از مناقشاتي که با اروپا پيدا کرده، گرايش به سمت چين پيدا کرده است. اولاً چقدر اين تحليل را درست مي دانيد؟ و آيا اين رويه را ادامه دار مي بينيد و يا آن را تاکتيکي ارزيابي مي کنيد؟

اگر بحران اوکراين و تحريم هاي غرب عليه روسيه اتفاق نمي افتاد، احتمالاً در آن مقطع و با آن شرايط قرارداد امضاء نمي شد. در واقع برنده بحران اوکراين چيني ها بودند.زمان اجراي اين قرارداد ۲۰۱۹ است و معلوم هم نيست که عيناً اجرا شود، به لحاظ اين که با کاهش قيمت نفت، احتمال کاهش حجم گاز صادراتي وجود دارد. اما اين قرارداد به معناي آن نيست که روسيه از غرب به سمت شرق مي آيد و اصلاً اين مسأله عملي هم نيست. در تفکر و استراتژي روس ها، آن ها بايد به هر قيمتي بازار انرژي اروپا را داشته باشند. اگر بازار انرژي اروپا را نداشته باشند، ديگر نمي توانند بر سر اختلافات خود با اروپا و آمريکا، بر سر ناتو، و بر سر گسترش اتحاديه اروپا به سمت شرق مذاکره کنند. خاطرتان باشد که ۲۴ درصد از گاز وارداتي اروپا را روسيه تأمين مي کند و اگر اين مقدار افزايش نيابد، کاهش نخواهد يافت. پس از اين قرارداد، نمي توان به اين نتيجه رسيد که روسيه از بازار اروپا به تدريج به سمت بازار شرق مي آيد. براي روسيه يک اولويت استراتژيک است که تأمين کننده اصلي و انحصاري گاز اروپا باشد. تصور من اين است که اگر بخواهيم کمي آينده شناسانه به مسأله نگاه کنيم، احتمالاً تنش هاي ژئوپليتيکي اروپا و روسيه مقداري کاهش پيدا خواهد کرد و دو طرف واقعيت موجود را خواهند پذيرفت. ولي اروپا قطعاً سعي مي کند که واردات گاز خود را از روسيه کم کند؛ که اين بحث ديگري است. اينجا جاي کار براي ايران است.

اخيراً اولين محموله ال ان جي آمريکا به سمت اروپا صادر شده، آيا فکر مي کنيد اين قضيه تهديدي براي تداوم انحصار روسيه در بازار گاز اروپاست؟

تصور من اين است که تهديد نيست. اگر اشتباه نکنم در ساختار سبد مصرفي گاز اروپا ۷۵ درصد خط لوله است و ۲۵ درصد گاز مايع. از اين ۲۵ درصد گاز مايع هم فعلاً قطر در صدر است. يعني نيمي از اين گاز مايع را که اروپا وارد مي کند، از قطر است. بعد از آن الجزاير و بعد مصر است. سهم آمريکا خيلي ضعيف است و حتي جزء پنج کشور اول گاز مايع به اروپا هم نيست. به نظر من تهديدي براي روسيه نيست.

در پايان اگر نکته خاصي باقي مانده، بفرماييد.

فکر مي کنم پنجره استفاده از فرصت هاي برجام لحظه به لحظه محدودتر و بسته تر مي شود. نبايد بگذاريم اين اتفاق بيفتد. حال که در داخل توافق کرديم که توافق هسته اي با غرب را انجام دهيم، بهتر است اين توافق را کامل انجام دهيم. مضاف بر اين که احتمال بسته شدن آن در طرف مقابل هم وجود دارد. احتمال استفاده از اين فرصت در دولت کلينتون خيلي ضعيف و در دولت ترامپ بعيد است. بنابراين فکر مي کنم اگر استفاده نکنيم، حتي عقلانيت تن دادن به برجام هم از بين مي رود و ضعيف مي شود. برجام زماني معقول بود که بتوانيم اختلافات سياسي خود را هم با غرب حل کنيم، چون طرف مقابل هم به اين موضوع تمايل دارد. با توجه به تغيير پارادايم در روابط عربستان و آمريکا تنش هايي که در روابط غرب و عربستان رخ مي دهد، اختلافاتي که بين ترکيه و اروپا و ترکيه و آمريکا وجود دارد و اختلافاتي که بين روسيه و آمريکا وجود دارد، همه اين ها هموار کننده مسير براي مقداري تنش زدايي بين ما و غرب و مخصوصاً آمريکا است. اگر از اين استفاده نکنيم، اين فرصت حداقل در آينده کوتاه و ميان مدت ديگر تکرار نمي شود. هر چند فکر مي کنم در داخل اجماع در اين زمينه وجود ندارد و جرياني که معتقد است نبايستي روابط ما با غرب بهبود پيدا کند، قوي تر از جرياني است که معتقد است بايستي بهبود پيدا کند.

برچسب های موضوعی
دیدگاه ها و نظرات

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>