رحمن قهرمانپور

نه تنها در ايران بلکه در بسياري از کشورهاي خاورميانه اگر از سياستمداران و حتي روشنفکران بپرسند مهم ترين عامل حضور نظامي آمريکا در خاورميانه چيست، به احتمال زياد جواب اکثريت اين خواهد بود: نفت! بسياري از ما با اين کليشه ذهني بزرگ شده ايم که علت اکثر جنگ ها در منطقه خاورميانه منابع نفتي است. حاميان سرسخت نظريه توطئه هم معتقدند غرب و به طور مشخص انگلستان و در مرحله بعد آمريکا، براي بردن و خريد ارزان نفت منطقه برنامه هاي دقيق پنجاه و حتي صد ساله دارند و معادلات سياسي منطقه تابع اين برنامه هاست. نظريه پردازان انتقادي در روابط بين الملل و از جمله مارکسيست ها معتقدند نظام سرمايه داري براي تداوم رشد خود نيازمند توليد بحران هاي چرخه اي است و لذا جنگ هايي مثل حمله آمريکا به عراق و حتي جنگ داخلي کنوني در سوريه را در راستاي ايجاد بازارهاي جديد مصرفي براي نظام سرمايه داري در خاورميانه مي دانند. خرابي کشورهايي مثل عراق و ليبي نفت خيز در نهايت فرصتي در اختيار شرکت هاي سرمايه داري غربي است تا در ازاي خريد نفت اين کشورها، خرابي ها را در آنها جبران کنند. در چارچوب اين نگرش آمريکا براي تداوم بهره برداري خود از نفت ارزان خليج فارس نيازمند آن است که از ظهور قدرت هاي منطقه اي متکي به ثروت نفتي نظير ايران و عربستان جلوگيري کند. پس در نتيجه مناطق توليد نفت نظير خاورميانه بايد همواره تا حدي ناامن و بحران خيز باقي بمانند تا درآمدهاي عظيم نفتي صرف توسعه اقتصادي نشده و خرج خريد سلاح هاي نظامي و تجهيزات پيشرفته امنيتي شود تا حکومت ها بتوانند بقاي خود را در منطقه و در داخل تأمين کنند. به اين ترتيب ناامني مستمر باعث مي شود دولت هاي صادرکننده نفت، دلارهاي حاصل از فروش نفت را صرف خريد سلاح و غيره از کشورهايي کنند که مصرف کننده نفت و در واقع هسته نظام سرمايه داري هستند.

جذابيت و سادگي اين رويکردها چنان است که به سختي مي توان آن ها را کنار گذاشت. در اين رويکردها معادلات حاکم بر روابط بين الملل به نوعي ساده سازي مي شوند و ادعا مي شود رفتار دولت ها در نظام بين الملل تابع يک يا چند متغير محدود است. در تحليل تأثيرگذاري معادلات انرژي بر روابط و سياست بين الملل هم اغلب از اين نظريه هاي تقليل گرايانه استفاده مي شود. به اين معنا که برخي ها ادعا مي کنند معادلات انرژي نظير ظهور نفت و گاز شيل در حال تغيير دادن نظام بين الملل و ژئوپولتيک اند. مثلاً در انديشکده هاي غربي بعضاً ادعا مي شود که آمريکا با توليد نفت و گاز شيل مي تواند مانع از قدرتمندتر شدن کشورهايي مثل روسيه يا ايران شود. اين در حالي است که افزايش قدرت يک دولت در نظام بين الملل صرفاً تابع يک متغير نظير داشتن منابع زيرزميني انرژي يا نظير اين ها نيست. اين که بگوييم نفت و گاز شيل بر مناسبات و روابط بين الملل تأثير مي گذارد يک چيز است و اينکه بگوييم نفت يا گاز شيل در حال تغيير چهره سياست بين الملل يا ژئوپليتيک جهاني است چيزي ديگر. گزاره دوم نوعي ساده سازي و چه بسا بتوان گفت ساده انگاري است. تغييرات بنيادي در نظام بين الملل، نظير پايان جنگ سرد است که مي تواند سياست يا روابط بين الملل را به صورت بنيادي تغيير دهد. اما بسياري از تحولاتي که اتفاق مي افتد در اين حد بنيادي و اساسي نيستند. بعد از يازدهم سپتامبر برخي ها ادعا کردند تروريسم و جنگ با تروريسم باعث تغييرات بنيادي در مناسبات بين المللي خواهد شد، اما ديديم که با روي کارآمدن اوباما ايالات متحده بخشي از سياست هاي امنيتي گذشته را کنار گذاشت و بخش قابل توجهي از معادلات بين المللي در حوزه اقتصادي يا اطلاعاتي، دست نخورده باقي ماندند. به عبارت ديگر تروريسم صرفاً بر ابعاد يا بخش امنيتي مناسبات بين المللي تأثير عميقي گذاشت.

مسأله انرژي و حتي ظهور نفت و گاز شيل را هم بايد در اين راستا تحليل کرد. درست است که براي اين پديده حتي عنوان انقلاب هم به کار گفته مي شود ولي واقعيت آن است که در شرايط نظام بين الملل امروز پديده هايي از اين نوع کمياب نيستند و لذا نمي توان انقلاب شيل را از نظر تأثيرگذاري با انقلاب هاي قرن ۱۹ و حتي انقلاب اطلاعاتي قرن بيستم يکسان دانست. از طرف ديگر تحليل گران نظام بين الملل به ما يادآوري مي کنند پديده هاي بين المللي تک بعدي نيستند. به عبارتي انقلاب شيل در يک محيط به شدت پيچيده اي عمل مي کند که در آن متغيرهاي متعدد بر همديگر تأثير مي گذارند و نفت و گاز شيل هم يکي از آن هاست. به عنوان مثال برخي تحليل گران بازار انرژي معتقدند يکي از دلايل کاهش قيمت نفت در سال هاي اخير، جلوگيري از سودمند بودن استخراج نفت و گاز شيل از سوي برخي بازيگران نظير عربستان است. بنابراين بازيگران ذي نفع ديگر براي کاهش اثرگذاري نفت و گاز شيل بر بازار انرژي، وارد بازي شده اند. نظام بين الملل يک سطح صاف و هموار نيست که قدرت هاي بزرگ اراده خود را بدون مانع در آن محقق کنند. بازيگران متعددي در اين نظام وجود دارند که کنش و واکنش انجام مي دهند. لذا آمريکا نمي تواند صفحه شطرنج سياست بين الملل را با توليد نفت و گاز شيل و کاهش وابستگي خود به نفت خاورميانه به ميل خويش تغيير دهد و مثلاً از اهميت ژئوپليتيکي يا ژئواکونوميکي خاورميانه کاسته و اهميت ژئوپليتيکي آسيا را افزايش دهد. از طرف ديگر وقتي بازار جهاني موجود نفت را مورد توجه قرار دهيم بازيگران متعدد دولتي و غيردولتي در آن حضور دارند و منافع آن ها هم الزاماً هم راستا نيست. حتي اگر بازيگري مثل آمريکا بخواهد اين بازار را تغيير دهد، ممکن است شرکت هاي بزرگ بين المللي نفت يا ديگر بازيگران توليدکننده مخالف اين کار باشند.

واضح است که در سال هاي پيش رو نفت و گاز شيل يکي از عناصر قدرت دولت ها بوده و نحوه قيمت گذاري در بازار نفت و گاز را تحت تأثير قرار خواهد داد و بازيگران جديدي را وارد بازار انرژي خواهد کرد. اما همه اين ها الزاماً به معناي پايان عصر نفت خام متعارف و معادلات ژئوپليتيک برآمده از آن نيست. حتي اگر ايالات متحده در سال ۲۰۳۰ به استقلال در توليد نفت برسد و نيازي به نفت خاورميانه نداشته باشد، بازيگران ديگري مثل چين و اروپا يا ديگر اقتصادهاي نوظهور نيازمند نفت خاورميانه خواهند بود. زماني اين باور رواج داشت که مناطق بحران در جهان، مناطق داراي منابع انرژي هستند. اما امروزه نمونه هاي متعددي وجود دارد که ناقض اين ادعاست. سوريه، يمن، افغانستان منابع گسترده اي ندارند اما گرفتار جنگ داخلي و بحران هستند و ورود اين کشورها به جنگ، دلايل امنيتي- سياسي دارد تا انرژيک. از طرف ديگر، سازمان ها و ائتلاف هاي بين المللي متعددي وجود دارند که مانع از آن مي شوند امنيت انتقال انرژي با مشکلات جدي مواجه شود. به عنوان مثال وقتي در ايران برخي ها تهديد کردند که ممکن است تنگه هرمز بسته شود، اين موضع گيري با واکنش تند سازمان بين المللي و قدرت هاي بزرگ مواجه شد و آن ها تأکيد کردند تنگه هرمز تنگه اي بين المللي است. نه تنها ايران بلکه روسيه هم نتوانسته به ميل خود انرژي را به ابزاري براي تحميل اراده خود به بازيگران بين المللي تبديل کند. اين قاعده کم و بيش درباره استفاده سياسي آمريکا از نفت و گاز شيل هم صادق است

برچسب های موضوعی
دیدگاه ها و نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *