سید نورالله میر اشرفی ؛ تحلیلگر مسائل انرژی

۱

وقتي پي ير پائولو پازوليني کارگردان و شاعر معروف ايتاليايي فيلم «سالو يا ۱۲۰ روز در سودوم» را ساخت تا فساد اخلاقي موجود در فاشيسم را به تصوير کشد، بسياري بر اين عقيده بودند که وي در نمايش خشونتِ عريانِ ساديستي افراط کرده است. به راستي نيز بسياري از صحنه هاي «سالو» آن قدر وحشتناک و حال به هم زن بودند که نمي شد با وجداني آسوده اين فيلم را ديد. اما سه هفته بعد از اکران سالو، پازوليني به نوعي فجيع تر از تصاوير موجود در فيلمش توسط افرادي ناشناس که احتمالاً باقي مانده همان فاشيست هاي نمايش داده شده در فيلم بودند، به قتل رسيد!

حالا ماجرا کمي برعکس شده است! هاليوود يکي از ايدئولوژيک ترين سينماهاي جهان، تمام تلاش خود را کرده و مي کند تا تصويري شيک و رويايي از جامعه، فرهنگ و سياست در آمريکا ارائه دهد. اما به ذهن هيچ فيلم هاليوودي نيز نرسيد که رئيس جمهوري ميلياردر در آمريکا روي کار مي آيد که همسرش روزگاري طولاني مدل بوده و بيش از آن که به آمريکايي هاي معمولي شبيه باشند به «سوپراستارهاي» ايستاده بر فرش قرمز در مراسم اسکار شباهت دارند! هيچ فيلم هاليوودي نمي توانست پيش بيني کند که رئيس جمهوري وارد کاخ سفيد مي شود که دستگيره هاي موجود در هواپيماي شخصي اش از طلاست؛ در قلب نيويورک برجي مجلل دارد؛ همين چند سال پيش يک پاي ثابت زردترين و مستهجن ترين مجلات بوده؛ تاکنون سه بار ازدواج کرده که دو همسرش مدل و ديگري خواننده بوده است و همزمان سعي مي کرده تا در انتخابات خود را گزينه «مردمان محروم» معرفي کند.

گرچه هاليوود چنين چيزي را نتوانست پيش بيني کند؛ اما چهره سياست در آمريکا هم عاقبت در عمل و به طور واقعي «هاليوودي» شد. چرا اين فانتزيِ به تصوير درنيامده، به يکباره در واقعيت رخ داد؟

۲

مدت هاست که از عصر ويکتوريايي مي گذرد. در دوران ۶۴ ساله سلطنت ملکه ويکتوريا، حاکميت بريتانيا به اوج خود رسيد: شرکت هايي چون بريتيش پتروليوم (شرکت نفت ايران و انگليسِ سابق) و رويال داچ شل محصول اين دوران هستند. در اين دوران استعمار انگليس به بالاترين ميزان خود رسيد و «در سرزمين ملکه آفتاب غروب نمي کرد»! چهره سياست مدار اين دوران فردي «نجيب» و «شريف» است که سخت به اصول اخلاقي پايبند است. سياست مدار عصر ويکتوريايي فرمان چاپيدن هند يا غارت چين در جنگ ترياک را صادر مي کند اما براي حفظ ظاهر هم که شده سخت به «اصول اخلاقي» پايبند است و اصولاً آدم «با حُجب و حيايي» است! چنين فردي هيچ شباهتي به دونالد ترامپِ آمريکايي ها ندارد.

ترامپ اما در برخي جنبه ها به همان سياست مداران عصر ويکتوريايي شباهت دارد. او مي گويد اي کاش نفت عراق را نگه مي داشتيم و آن را به آن ها نمي داديم و همزمان با نگاهي به آينده مي گويد ممکن است باز هم چنين فرصتي داشته باشيم.

سياست مداران عصر ويکتوريايي نماد سياست بازي در دوران اوج بودند اما ترامپ نماد سياست بازي در دوراني است که «نجيب ترين» سياستمداران نيز نتوانسته اند مشکلات يک ابرقدرتِ در حال افول را حل کنند. انساني به «نجيبي» اوباما در آمريکاي متأخر وارد کاخ سفيد نشده است، اما اين «نجيب ترين» رئيس جمهور، حکمراني در جامعه آمريکا را به جايي رساند که ترامپ از دل آن بيرون آمد. اوباما نه مشکلات داخلي آمريکا را حل کرد و نه مشکلات خارجي آن را. وي در آخرين روزهاي حضورش در کاخ سفيد، دست در دستان ميشل و هيلاري به اين ايالت و آن ايالت رفت و گفت: ما توانستيم؛ همه چيز در آمريکا خوب است. براي تداوم راه نجبا به هيلاري رأي بدهيد.

ترامپ اما مي گفت همه چيز بد است و رقيب خود را «هيلاري حقه باز» خطاب مي کرد. در نهايت مشخص شد که نسخه سياست مداران نجيب چندان هواداري در آمريکا ندارد. اين نسخه در عمل شکست خورده بود: آمريکا در تجارت با شرکاي اصلي اش از چين و مکزيک گرفته تا آلمان و ژاپن داراي کسري تجاري است و بيشتر کالا و خدمات از آن ها وارد مي کند تا به آن ها چيزي صادر کند؛ کارخانه هاي آمريکايي در کشورهايي مشاغل ايجاد مي کنند که ترامپ آن ها را به درست يا به غلط «دزد» و «متجاوز» خطاب مي کند؛ مسأله آمريکا در عراق و افغانستان به طور خاص و در خاور ميانه به طور عام، نه با فرمول دخالت حداکثري بوش حل شده است و نه با فرمول دخالت حداقلي اوباما؛ جنگ ليبي که اوباماي داراي نوبلِ صلح آن را رهبري کرد به جامعه اي به مراتب بدتر از ليبيِ تحت سلطه قذافي تبديل شده است؛ پروپاقرص ترين متحد آمريکا در اروپا يعني انگليس از اتحاديه اروپا خارج شده و يکپارچگي و وحدت اروپا را با خطر مواجه ساخته است؛ چين چنان قدرتي يافته که سوداي جايگزيني يوان به جاي دلار را دارد، براي بانک جهاني و صندوق بين المللي پول، نهادهاي رقيب ايجاد مي کند و در درياي مورد مناقشه، جزاير مصنوعي مي سازد؛ روسيه که جنگ سرد را با فضاحت باخته بود، آن قدر جسور شده است که اوکراين را چندشقه کرده و پس از اين که مورد تحريم قرار گرفته عملاً به بازيگري مهم در خاور ميانه تبديل شده است... آيا بايد مثال هاي بيشتري بزنيم تا مشخص شود که نجباي جلوس کرده در کاخ سفيد نتوانسته اند، برتري آمريکا را تضمين کنند، و اينک قرعه فال به نام يک «نانجيب» در تعبير کلاسيک، زده شده است؟

شکست ابهت آلمان، هيتلرِ «کودن» را به جاي بيسمارکِ هوشمند نشاند، در حالي که بيسمارک مدتي رفته بود و دموکراسي هم در آلمان کامل شده بود. اکنون دونالد ترامپ بايد بزرگ ترين قدرت نظامي دنيا را رهبري کند. وقتي مشکلات با کپي برابرِ اصلِ نسخه هاي مسلط يا با جرح و تعديل اين نسخه ها حل نمي شود، «دموکراسي» اين اجازه را مي دهد تا غيرمتعارف ترين سياست مداران با نسخه هايي که ظاهراً عجيب و غريب هستند در رأس امور بنشينند. ظهور ترامپ، يک اتفاق نيست، بلکه محصول تجربه مداوم شکست است؛ شکست هايي که مردمان عادي آن را باور کرده اند اما نسل سياست مدارانِ جريان اصلي با همچون کبک، سر زير برف کردن، صرفاً و صرفاً آن ها را کتمان مي کنند. هيلاري کلينتون و باراک اوباما در دوران تبليغات انتخاباتي، حلوا حلوا مي کردند و بر اين گمان بودند که دهان مردم شيرين شده است. به همين خاطر بود که وقتي واقعيت بر سرشان آوار شد، خودشان و رسانه هايشان به شوکي عظيم فرو رفتند.

۳

يک «تحليل» عاميانه از ترامپ اين است که او تاجر است و زبان تجارت را به خوبي مي داند. طبق اين تحليل، ترامپ سياست را همچون يک معامله مي بيند و تمام حرف هايش تنها بلوفي براي اين است که منافع آمريکا را در تجارت با ساير کشورها بيشينه کند. طبق اين تحليل، ترامپِ «تاجرپيشه» يک بار ديگر اقتصاد و تجارت را بر سياست اولويت مي دهد و روابط آمريکا با ساير کشورها را به روابطي که از حيث اقتصادي، به صرفه و توجيه پذير باشند تبديل مي کند.

اين به اصطلاح تحليل، ترامپ را يک شخص مي بيند نه محصول يک شرايط. اين به اصطلاح تحليل، چون صرفاً ترامپ يک «بيزينس مَن» است تمام اوضاع و احوالي که به ظهور ترامپ منجر شده را فراموش مي کند. فراموش مي کند که اگر بحران هاي تداوم استيلاي آمريکا بر جهان در کار نبودند، ترامپ الان در برجش در نيويورک، مستقر بود و مثل سال ۲۰۰۰ که خيال رياست جمهوري آمريکا به سرش زد، اما کسي تحويلش نگرفت، اين بار نيز کسي در روز انتخابات به او فکر نمي کرد تا چه رسد به اين که رئيس جمهور آمريکا شود.

واقعيت چيز ديگري است! ترامپ اگرچه يک تاجر است اما هيچ سياست مداري در آمريکا پس از جنگ جهاني دوم به اندازه او «تجارت آزاد» را به چالش نکشيده است. ايدئولوژي سياسي در آمريکا پس از جنگ جهاني اين بوده که تجارت آزاد، رفاه را در داخل و صلح را در خارج به ارمغان مي آورد. ترامپ محصول شکست اين ايدئولوژي است: نه رفاهي در داخل و نه صلحي در خارج حاصل شده است!

راه يابي ترامپ به کاخ سفيد يکي از آخرين ميخ ها بر تابوت دنياي پس از جنگ جهاني دوم است. در اين دنيا جهاني سازي شکل مي گيرد و اقتصاد کشورها بيش از پيش به هم گره مي خورند. در اين دنيا، بعضاً براي اين که يک محصول نهايي توليد شود، فرآيند توليد در سطح چند کشور گسترده مي شود و هر کشور بخشي از فرآيند توليد يک محصول واحد را بر عهده مي گيرد. در اين دنيا اقتصاددانان و «کارشناسان» مرتبط با اتاق هاي بازرگاني از «دولت کوچک» و «عدم مداخله در اقتصاد» حرف مي زنند و طوري صحبت مي کنند که گويي به دوران «اقتصاد بدون ايدئولوژي» يا «اقتصاد بدون سياست» وارد شده ايم.

ترامپ اين دنيا را به چالش مي کشد. ترامپ شرکاي تجاري عمده آمريکا را به «سوءاستفاده» از اين کشور متهم مي کند و مي گويد آن ها با پايين نگه داشتن ارزش پول شان آمريکا را مي دوشند. آمريکايي ها دوست دارند آمريکا را رهبر دنياي آزاد معرفي کنند. اما حالا رهبرِ رهبرِ دنياي آزاد از دنياي بسته، از بستن مرزها، از ديوارکشي، و «بدتر» از همه از کنار گذاشتن قوانين تجارت آزاد سخن مي گويد. ترامپ چيني ها را بزرگ ترين دزد تاريخ خطاب مي کند و بر آلماني ها خرده مي گيرد که چرا شورلت سوار نمي شوند؛ در حالي که در خيابان هاي نيويورک، درِ هر خانه، يک مرسدس بنز پارک شده است!

۴

اين که دنياي پس از جنگ جهاني دوم دنياي حاکميت بازار بر دولت ها و دنياي مبتني بر «نظم خودجوش» بازار بوده است، يک توهم بيش نيست. حتي يک روز نيز ما با چنين دنيايي روبرو نبوده ايم. در دنياي مدرن، مسائل کلان بين المللي هيچ گاه در چارچوب بازار آزاد حل و فصل نشده است؛ از آن مهم تر دولت ها در دوران مختلف نقش مهمي در چگونگي کارکرد بازار و هدايت آن داشته اند. در قلب سازوکارهاي بازار، همواره ايدئولوژي هاي سياسي، قدرت سخت و قدرت نرم وجود داشته است. شواهد تاريخي بسياري براي اثبات اين موضوع وجود دارد: از جنگ ترياک در قرن نوزدهم که به رويارويي چين و انگلستان انجاميد تا استعمار هند، کودتا عليه دولت مصدق و نقش اخير صندوق بين المللي پول و بانک جهاني در نظام جهاني، که به عنوان اهرم هاي اعمال فشار بر کشورهاي «فقيرتر» و اجراي سياست هاي رياضتي در آن ها عمل مي کنند.

در هر دوره از تاريخ مدرن، دولت هايي وجود داشته اند که شرايط را براي توسعه شتابان آن کشور فراهم کرده اند و بستر لازم را براي رشد اقتصادي فراهم آورده اند. در هر دوره، دولتي که داراي بيشترين قدرت اقتصادي و نظامي بوده است، دوره اي از رشد اقتصادي و توسعه مادي را رقم زده است که صنايع آن کشور توسعه يافته و به نوعي در بازار جهاني قدرت هاي انحصاري تشکيل داده اند. منطق چنين توسعه اي همواره قلمرو محور بوده است؛ اين گونه نبوده که در دنياي پس از جنگ جهاني دوم «دهکده سازي جهان» بر قلمرو محوري اولويت داشته باشد، و چيني يا آمريکايي يا روسي و ايراني بودن مهم نباشد!

دولت هژمون، همواره بلوک قدرتمندي حول خود ايجاد کرده است و هرجا منافع آن بلوک با خطر مواجه شده است، هر ابزاري را بر حفظ قدرت رو به افول خود، مورد استفاده قرار داده است. کشورهايي که مدام از تماميت ارضي و حق تعيين سرنوشت ملت ها به دست خودشان دم مي زده اند، همان کشورهايي بوده اند که در دوران هاي مختلف کودتاها، تحريم ها و جنگ ها بر عليه قدرت هاي در حال ظهور را طراحي و اجرا کرده اند. در همين دوران پس از جنگ جهاني دوم، صندوق بين المللي پول، بانک جهاني و سازمان تجارت جهاني، ابزارهاي اقتصادي چنين قدرت هژموني بوده اند و ناتو و شوراي امنيت نيز بازوهاي سياسي-نظامي اش را تشکيل داده اند.

اما از آن جا که نقش هاي قدرت هاي هژمون همواره تابعي از قدرت توسعه مادي و اقتصادي اين کشورها بوده است، ما همواره با تغييرات در توزان قوا در ابعاد بين المللي روبرو بوده ايم. بحران اقتصادي براي هر ابرقدرتي به ناگاه از راه رسيده است. از يک طرف، پس از يک دوره توسعه اقتصادي، انحصارهايي در کشورهاي هژمون ايجاد شده است که پويايي را از اين اقتصادها گرفته است و از طرف ديگر، به دليل سرمايه گذاري هاي بيش از حد در دوراني طولاني، دير يا زود رشد اقتصادي با محدوديت هاي خود مواجه شده است. در چنين بحران هايي، توليد ديگر در شرايطي نيست که سودآوري کافي داشته باشد. انبوه سازي مسکن در حالي که براي خانه ها مشتري پيدا نشود، سودي به همراه ندارد و دير يا زود شرکت ها با اين واقعيت «تلخ» مواجه مي شوند که سرمايه هايشان در داخل بازدهي لازم را ندارد. لذا سرمايه ها از حوزه هاي توليد کوچ کرده و به حوزه هاي مالي وارد مي شوند.

در اين مرحله، قدرت هژمون استيلاي جهاني خود را نه به واسطه رشد مادي توليد، بلکه به دليل مشارکت افسارگسيخته در فعاليت هاي مالي حفظ کرده است. قدرت هژمون از اين طريق، قسمتي از سرمايه خود را به بازارهاي مالي جهاني وارد کرده است و اين سرمايه ها در کشورهاي ديگر موجبات توسعه مادي ساير کشورها را فراهم ساخته اند. هلند به عنوان يک قدرت هژمون در قرن ۱۷ ميلادي، پس از سپري ساختن توسعه مادي خود و مواجهه با حد و مرزهاي اين توسعه، عملاً وام هاي مورد نياز براي توسعه اقتصادي انگلستان را فراهم ساخته است. انگلستان نيز به عنوان قدرت هژمون در قرن ۱۸ همين نقش را در رابطه با آمريکا ايفاء کرده است.

اما بحران واقعي اين جاست که هيچ اقتصادي نمي تواند در ميان مدت به بازارهاي مالي و فعاليت هاي قمارگونه آن متکي باشد. بازارهاي افسارگسيخته مالي به ناگزير به تشکيل حباب منجر مي شوند و حباب ها نيز به ناگزير روزي خواهند ترکيد. بنابراين، عروج فعاليت هاي مالي در يک قدرتِ هژمون با افول توسعه اقتصادي آن کشور همراه بوده است. از طرف ديگر، عروج ماليه در يک قدرت هژمون، شرايط دورخيز کشور ديگر براي توسعه مادي سيستماتيک، رشد اقتصادي شتابان و در نهايت تبديل شدن به قدرت هژمون جديد را رقم زده است.

در قرن بيستم و پس از يک کش وقوس فراوان، آمريکا توانست پس جنگ جهاني دوم به عنوان قدرت هژمون جهان مدرن ايفاي نقش کند. اما آمريکا پس از سپري کردن عصر طلايي خود در سال ۱۹۷۳ با بحران اقتصادي جديدي روبه رو شد که در پاسخ به اين بحران، به گسترش فعاليت هاي مالي يا به قول خودشان به ورود به «عصر پساصنعتي» روي آورد. با روي کار آمدن ريگان در آمريکا، بازارهاي مالي مقررات زدايي شدند و نهادهاي مالي در اين کشور عنان کار را در دست گرفتند. از آن جا که آمريکا به عنوان قدرت هژمون جهان سرمايه داري ايفاي نقش مي کرد و بحران اين کشور به سرعت به تمام دنياي مدرن صادر مي شد، کشورهاي حاضر در بلوک تحت رهبري آمريکا نيز همين راه را پيش گرفتند.

اما اين بار نيز دقيقاً مثل دفعات پيشين، حباب هاي ايجادشده در بازارهاي مالي ترکيدند و بحران جهاني سال ۲۰۰۸ اغلب کشورها را در هم نورديد. ظهور ترامپيسم اثبات اين نکته است که بحران ۲۰۰۸ هنوز خاتمه نيافته است و مسائل پيش نهاده شده توسط اين بحران هنوز حل و فصل نشده اند. از سوي ديگر، اين که شخصيت «نانجيبي» چون ترامپ رهبري راست افراطي را به دست گرفته است، نشان مي دهد که بيش از هر زمان ديگري قدرت هژمونيک آمريکا تحت فشار قرار گرفته است.

جورج بوش که قصد داشت در آغاز قرن بيست ويکم، يک قرن آمريکايي ديگر را رقم بزند، عملاً فرآيند افول هژموني آمريکا را تسريع بخشيد و بحران هاي جديدي را نيز به بحران موجود اين کشور اضافه کرد. کشورهاي زيادي هم اکنون از نظام پولي بين المللي ناراضي هستند و اين نظام را ناعادلانه مي پندارند. به همين دليل است که نقش دلار نيز به عنوان ارز مرجع بين المللي و واحد ذخيره ارزي کشورها تحت تأثير قرار گرفته است و هر روز به فروپاشي نهايي نزديک تر مي شود.

۵

ترامپ با همان هدف بوش (يعني تضمين يک قرن آمريکايي ديگر) آمده است، اما نسخه او با نسخه بوش تفاوت دارد. بوش همچنان در پارادايم کلان پس از جنگ جهاني دوم مي گنجيد و صرفاً برنامه اش اين بود که از توان نظامي آمريکا در ابعاد بزرگ تري براي دسترسي به اهداف استفاده کند. ترامپ اما وعده يک نسخه جديد مي دهد: مقررات زدايي در داخل با هدف توسعه توليد در آمريکا و بازگشت شرکت ها و مشاغل به اين کشور و مقررات گذاري هرچه بيشتر در خارج، يعني در مراوده با ساير کشورها! در داخل آمريکا، مقررات محيط زيستي، ماليات هاي سنگين و قوانين مربوط به امنيت شغلي و «رفاه اجتماعي» دست و پا گير هستند و بايد کنار روند تا هزينه توليد و هزينه نيروي کار پايين بيايد و آمريکا يک بار ديگر وارد «عصر صنعتي» شود. در خارج بايد تعرفه هاي گمرکي سنگين وضع شود تا بازار آمريکا به تصرف چيني ها، مکزيکي ها، ژاپني ها و آلماني ها در نيايد.

۶

همچنان که بوش در هزار جبهه شکست خورد، تضميني نيست که ترامپ در هزار و يک جبهه شکست نخورد! بوش ايده خاور ميانه بزرگ را به شعار مقدس خود تبديل کرد اما وقتي که کليد کاخ سفيد را به اوباما تحويل داد آمريکا بيش از پيش در خاور ميانه منفور شده بود و اوباما بايد وعده بازسازي چهره آمريکا را مي داد. بوش مي خواست بعد از بغداد به تهران بيايد، اما بغداد و کابل را بيش از هر زمان ديگري به تهران نزديک کرد. بوش مي خواست وابستگي آمريکا به نفت وارداتي از کشورهاي عضو اوپک را کاهش بدهد، اما آن را افزايش داد. بوش که به کمک برادرش که در آن زمان فرماندار فلوريدا بود، انتخابات را از ال گور برده بود، در نهايت آن چنان ضربه اي به حيثيت خاندان بوش زد که برادرش مجبور شد صحنه انتخابات درون حزبي را در مدتي بسيار کوتاه ترک کند.

ترامپ حتي از بوش نيز کار سخت تري بر عهده دارد. در اين ۱۶ سال توان آمريکا محدودتر شده و بديهي است که کار دونالد سخت تر هم باشد. ترامپ براي پياده سازي نسخه جديد و براي مقررات گذاري هاي جديد در خارج، نه تنها با دشمنان، بلکه با دوستان نيز بايد بجنگد. معضل ترامپ تنها چين و روسيه نيست؛ آلمان و ژاپن و مکزيک هم معضل ترامپ اند. پيش فرض نسخه ترامپ نه وحدت دو سوي اقيانوس اطلس بلکه فاصله گيري آن ها از هم است: وقتي پيش فرض و مقدمه نزاع و درگيري بر سر تعريف قوانين جديد است، نتيجه و حُکم چگونه مي تواند وحدت اراده و عمل بين اروپا و آمريکا باشد؟!

تراژدي ترامپ شايد اين باشد که آمريکا حتي براي اجراي نسخه او نيز بي رمق مي نمايد! اجراي هر نسخه اي ابزارهايي مي طلبد. ترامپ با کدام ابزارها مي خواهد نسخه اش را عملي کند؟ روز اول اجراي نسخه مصادف با روز اول تقابل با دوست و دشمن خواهد بود و اقتصاد آمريکا آن قدر توان ندارد که تمام اين نزاع ها را ببرد. اعمال تعرفه گمرکي بر چين يا مکزيک يا آلمان، واکنش متقابل آن ها را به دنبال خواهد داشت و در اين فضا هم معلوم نيست که آمريکا از پيش برنده باشد.

از پيشينيان شرکت هاي غول پيکري به ترامپ به ارث رسيده است که در کشورهايي نظير چين، مکزيک و ويئنام توليد مي کنند و به اين راحتي ها نمي توانند دم و دستگاه شان را بردارند و به جاهايي نظير ديترويت يا کاليفرنيا برگردند. ابزار ديگري نيز به ترامپ به ارث رسيده است که ماشين نظامي هيولاوش آمريکا است. اما از اين ابزار هم نمي شود به راحتي در مقابل دشمنان اصلي نظير چين و روسيه استفاده کرد، چرا که با وجود جنگ افزارهاي هسته اي نتيجه اش نابودي دسته جمعي است.

۷

واضح است که چرا ترامپ با عصبانيت هرچه تمام تر چين را «بزرگ ترين دزد تاريخ» مي خواند: علت آن اين نيست که چين ارزش پول خود را دست کاري مي کنند؛ کاري که تقريباً آمريکا نيز با برنامه هايي نظير تزريق تريليون ها دلار پولِ بي پشتوانه به بازار و سياست هاي پولي انبساطي نظير خريد گسترده اوراق قرضه انجام مي دهد. علت آن است که ۲۷ سال پيش سهم آمريکا از کل توليد ناخالص داخلي جهان بيش از ۲۵ درصد و سهم چين حدود ۳ درصد بود. اما در سال ۲۰۱۶ چين (بر اساس شاخص برابري قدرت خريد)، حدود ۱۸ درصد توليد ناخالص داخلي دنيا را به خود اختصاص داده اما سهم آمريکا، علي رغم تسلطِ همچنان موجودش بر نهادهاي مالي بين المللي و سيستم تجارت بين المللي، ۱۵.۶ درصد است.

اين ها ارقامي خنثي نيستند؛ کشوري که بيشترين توليد ناخالص داخلي و بيشترين سرمايه ي مازاد را در اختيار داشته باشد، مي تواند در حوزه هاي بسيار زيادي از جمله حوزه نظامي و توسعه و تحقيقات نيز سرمايه گذاري کند و از اين طريق «چرخه اي خوش شگون» را در اقتصاد جهاني به نفع خود رقم زند. سرمايه گذاري وسيع در تمامي حوزه ها باعث خواهد شد تا برترين قدرت اقتصادي دنيا به تدريج در حوزه هاي نظامي، سياسي و ژئوپليتيک نيز از سايرين پيشي گيرد و قدرت و نفوذ جهاني خود را گسترش دهد.

ترامپ آمده است تا اين روند را مختل سازد اما اگر او به گزينه نظامي عليه چين (گزينه نابودي دسته جمعي) متوسل نشود، تنها روند افول آمريکا و عروج چين را تسريع خواهد کرد. نسخه ترامپ دوستان آمريکا را در مقابل اين کشور قرار خواهد داد و آن ها را از واشنگتن دورتر خواهد ساخت. از سوي ديگر، حفظ اين دوستان سخاوت مندي، بذل و بخشش و به کارگيري وسيع نيروها در اقصي نقاط دنيا را مي طلبد، افزايش بدهي هاي تا همين جاي کارْ نجوميِ آمريکا را مي طلبد، تداوم کسري شديد تراز تجاري را مي طلبد، برچيده شدن مشاغل و انتقال آن ها به ساير کشورها را مي طلبد و.... و همه اين مطالبات چيزي نيست جز ادامه روند موجود؛ همان روندي که ترامپ با اعتراض به آن توانسته به کاخ سفيد راه يابد.

تراژدي ترامپ اين است که اجراي نسخه خودش به بيگانه شدن دوستان آمريکا و واگذاري زمين بازي به چين منجر مي شود و عدم اجراي نسخه خودش، رياست جمهوري او را از موضوعيت مي اندازد. ترامپ در حالتي که بخواهد ادامه دهنده راه پيشينيان خود باشد، با دست خود حُکم پايان حيات سياسي اش را امضا کرده است. پيشينيانِ ترامپ، پارادايم کلان حاکم بر اقتصاد سياسي آمريکا را نفي نکرده بودند و او اين پارادايم را نفي کرده است. حال اگر بخواهد در عمل به همان پارادايم وفادار بماند، به بزرگ ترين دشمن خود تبديل خواهد شد.

از سوي ديگر، ترامپ براي تقويت بنيه اقتصادي آمريکا، هر گوشه جهان را که ترک کند، چيني ها هستند که مثل مور و ملخ روانه آن جا خواهند شد. و تازه اين روندي نيست که پس از ترامپ شروع شود تا همين جاي کار نيز «مارکوپولوهاي» چيني گوشه به گوشه جهان را درنورديده اند تا شرکاي تجاري جديدي براي خود دست و پا کنند. چرخش آمريکا به شرق به قصد مهار چين، در حد حرف باقي مانده است؛ اما چين چرخش خود به غرب را عملي کرده و حضور خود را در آسياي ميانه، در آفريقا، در خاور ميانه، در اروپاي شرقي، و حتي در آمريکاي لاتين گسترش داده است.

ترامپ از استقلال و خودکفايي نفتي آمريکا و عدم وابستگي به نفت خاور ميانه حرف مي زند. بماند که منابع شيل آمريکا به دليل هزينه بالاي توليدشان نمي توانند منبع استراتژيک و طولاني مدتي براي اين هدف باشند. اما با اين حال، دنبال کردن اين هدف نيز، حتي به صورت مقطعي، به نفع چين تمام خواهد شد؛ چرا که آمريکا که از خاور ميانه برود، چيني ها هستند که خواهند آمد و آمدن آن ها نيز پيش از اين آغاز شده است! ترامپ، آمريکا را از هر پيمان تجاري که خارج کند، فضايي حاضر آماده در اختيار چين قرار داده تا با سعي و تلاش کمتر متحدان و شرکاي پروپاقرص تري براي خود دست و پا کند.

ترامپ خود سرنوشت تراژيکش را باور ندارد. او گمان مي کند اگر راست هاي افراطي در اروپا در انتخابات آتي اروپا روي کار بيايند، مسأله بحران افول قدرت آمريکا حل مي شود. راست هاي افراطي ممکن است نسخه اقتصادي ترامپ را يک گام بيشتر به جلو ببرند و با اعمال تعرفه هاي گمرکي سنگين تر سعي کنند تا از صنايع داخلي خود حمايت نمايند. اما روي کار آمدن آن ها قدرت سياسي آمريکا را هرچه بيشتر کاهش مي دهد. آنان «وحدت و يکپارچگي» اروپا را تهديد مي کنند و اروپاي تکه پاره حامي سياسي خوبي براي واشنگتن نخواهد بود. در اروپاي تکه پاره کشورهايي وجود خواهند داشت که سهم روسيه و چين خواهند شد؛ اما در اروپاي متحد، انحراف ژئواستراتژيک و خروج از مدار هژموني آمريکا وجود نخواهد داشت.

ترامپ موج تازه اي از تلاش دستگاه حاکمه آمريکا براي تثبيت و تضمينِ استيلاي اين کشور بر نظام جهاني را کليد خواهد زد. اما به احتمال قوي اين موج تازه نيز، همچون تلاش هاي پيشين، چيزي جز دست وپا زدن هاي بيهوده و پرهزينه، بيشتر از همه براي کشورهاي جهان سوم، نخواهد بود. ترامپ که خود را ناتوان از رويارويي مستقيم با چين يا روسيه مي بيند، ممکن است کشورهاي کوچک تر را به عرصه هماوردجويي خود تبديل کند و اين امر عرصه را بر چنين کشورهايي بيش از پيش تنگ خواهد کرد. ترامپ ممکن است کشورهايي نظير سوريه، يمن، عراق و ليبي را به آزمايشگاهي براي امتحان قدرت نظامي آمريکا تبديل کند و فاجعه بودن ترامپ نيز همين احتمالات است.

با اين همه ترامپ يک شخص نيست: ترامپ، پيشاني و ويترين يک قدرت در حال افول است. وي نمادي از يک جهان خطرناک تر است که ما مدتي است در آن پا گذاشته ايم اما ابعاد خطرناک آن را به تمامي هنوز لمس نکرده ايم. ترامپ اعلام ورود قطعي به جهان است که ناپايدارتر از گذشته است و هر آن احتمال آن مي رود تا فاجعه هايي در ابعاد جهاني در آن خلق شود.

برچسب های موضوعی
دیدگاه ها و نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *