افشین زرگر؛ استاد دانشگاه و عضو شورای علمی موسسه مطالعات ایران و اوراسیا (ایراس)

۲۱ ژانويه ۲۰۱۷ مصادف با ۲ بهمن ۱۳۹۵ دونالد ترامپ در کاخ سفيد اولين روز کاري خود را به عنوان رئيس جمهور جديد ايالات متحده آمريکا آغاز کرد. از همان لحظه اعلام خبر پيروزي او در انتخابات رياست جمهوري، بيم ها و اميدها براي عصر ترامپ آغاز گشت. البته در بيرون از ايالات متحده شايد به هيچ وجه بيم و اميدها نسبت به رياست جمهوري وي هم وزن نباشد، و کفه ترازو سخت به نفع احساس ترس و واهمه از سياست هاي آتي او سنگيني کند. هم خودش در ماراتن تبليغات انتخاباتي صحبت هايي مطرح کرد که خبر از افزايش احتمالي اصطکاک ايالات متحده با برخي کشورها را مي دهد و زنگ هاي خطر را حداقل براي شماري از دولت ها گوش خراش تر به صدا در مي آورد، و هم مخالفين و منتقدين وي تصوير هولناکي از او ساخته اند که انگار از قعر جهنم آمده است که دنيا را به هم بريزد. اما در مقابل، برخي صحبت ها و شعارهاي او مثلا در مورد تغيير نگرش ايالات متحده به قدرت هايي مانند روسيه و چين و يا موضع اين کشور در قبال جنگ داخلي سوريه و گروه هاي تروريستي و ... برخي اميدها براي تغييرات مثبت را افزايش داده است.

ترامپ چه بر سر دنيا خواهد آورد؟ اين سوالي است که به ويژه از طريق رسانه ها بر سر زبان ها افتاده است و بسياري از اين منظر به دوره رياست جمهوري ترامپ نگاه مي کنند و آينده را با نقش محوري وي مي بينند، انگار او بازيگر اصلي صحنه است و همه چشم شان را به نحوه بازي ترامپ خيره کرده اند تا بر اساس رفتارهاي او رفتار کنند و اين يک نگرش اشتباه است که نبايستي در دام آن افتاد. شايد هم اين چنين نگرشي ناشي از شخصيت و مهارت ترامپ در شوهاي تلوزيوني و تجارت پيشگي و برندسازي باشد، او در کانون خبرها قرار مي گيرد و تمامي توجهات به سمت وي معطوف مي شود و با حرکاتش و حرف هاي عجيب و غريبش نقش اول صحنه ها مي شود و مجموعه اي که به نمايندگي از آن عمل مي کند نيز بيش تر به چشم مي آيد. اين واقعيت را نمي توان ناديده گرفت که در دوره اوباما نقش ايالات متحده تا حدودي در مقايسه با ديگر رقبا عادي شد، آمريکا کماکان ابرقدرت باقي ماند اما بسيار عادي تر از گذشته نقش خود را بازي کرد. شايد ترامپ بتواند جان تازه اي در روح آمريکا بدمد و آن را در صحنه جهاني پرتحرک تر نشان دهد؛ به همان اندازه که خود ترامپ پرتحرک و چالش جو است.

يکي از مسائل متداوم سياست خارجي ايالات متحده نوع رابطه آن با روس ها است. آيا در عصر ترامپ روابط آمريکا با روسيه با تحول جدي روبه رو خواهد شد؟ از قراين و شواهد چنين به نظر مي رسد که احتمال چنين اتفاقي وجود دارد، خصوصاً آنکه ترامپ چه در کارزار پرشور انتخاباتي اش بارها از بهبود روابط با روسيه صحبت کرده است و چه در مدتي که پس از اعلام پيروزي در انتخابات براي به عهده گرفتن سکان رياست جمهوري صبر کرده است، مکررا بر اين موضع خود پافشاري نموده است. از سوي روسيه و شخص پوتين نيز از همان زمان جدي تر شدن تبليغات ترامپ، پيام هاي مثبتي نسبت به اين گزينه پر سر و صدا ارسال مي شد، حتي کار به جايي رسيد که اوباما روسيه را به مداخله در روند انتخابات آمريکا و دست کاري آرا به نفع ترامپ متهم کرد، امري که طبيعتا از سوي روسيه تکذيب شد. با همه اين اوصاف، در ظاهر امر ترامپ نگرش مثبتي به روسيه و شخص پوتين دارد و از سوي طرف مقابل نيز چنين نظر مثبتي مورد استقبال قرار مي گيرد. پس همين امر کافي است تا بسياري از تحليل گران را بر آن دارد که صحبت از بهبود در روابط روسيه و آمريکا در دوره رياست جمهوري ترامپ کنند. خب اگر فرض بر اين باشد که ترامپ واقعا به دنبال بهبود در روابط روسيه و آمريکا است، چه هدفي را دنبال مي کند؟ و اصلا آيا چنين تواني را مي تواند داشته باشد؟

در پاسخ به سوال اول مي توان گفت که تلاش کابينه ترامپ براي بهبود روابط با روسيه مي تواند به اين دلايل باشد:

  1. ترامپ يک تاجرپيشه است و مي داند که براي رسيدن به سود بايستي با رقيب تعامل داشت، نه آن که او را کلا ناديده گرفت.
  2. آمريکا براي مديريت مسائل بين المللي خصوصاً در سوريه، عراق و اوکراين و ... به همراهي و تعامل روسيه نياز دارد و نمي تواند بي توجه به آن موثر عمل کند.
  3. براي آمريکا چين رقيب سرسخت تري است و نبايستي اتحاد روسيه و چين و ديگر قدرت هاي شرقي بيش از اين تعميق و تحکيم و گسترش يابد. بهبود روابط با روسيه مي تواند ايجاد بلوک قدرتمند در مقابل آمريکا را حداقل به تاخير بياندازد.
  4. براي کاهش و خنثي کردن تهديد روسيه براي هم پيمانان غربي ايالات متحده خصوصا در اروپاي شرقي، روسيه بايستي بيش تر به بازي گرفته شود و اطمينان زيادتري به اين کشور داده شود که آمريکا در جهت منزوي ساختن آن تلاش نمي کند. شايد به همين خاطر باشد که ترامپ از ناتو هم چندان حمايت نمي کند، اتحاد نظامي قدرتمندي که روس ها از آن به هيچ وجه دل خوشي ندارند.
  5. آمريکا در حال حاضر اولويت هاي ديگري براي خود در جهان تعريف کرده است، و حداقل براي مدتي هم که شده بايستي چالش روسيه کاهش يابد يا مديريت شود. بهبود روابط با روسيه مي تواند فرصت بهتري براي آمريکا در جهت تعقيب اولويت هاي ديگر بدهد.

اين دلايل با فرض قرار دادن ۱. نقش تعيين کننده ترامپ در تغيير سياست خارجي؛ ۲. بهبود روابط با روسيه در دوره رياست جمهوري ترامپ مطرح مي شود. اما اگر فرض هاي ديگري در نظر گرفته شود، طبيعتا احتمال ديگري براي سياست خارجي آمريکا خصوصاً در قبال روسيه مي توان مطرح کرد. در ماه هاي اخير عمده ديدگاه ها بر اين فرض بوده اند که روابط آمريکا با روسيه در عصر ترامپ بهبود خواهد يافت و به جز دلايل بالا به نکات مختلف ديگري نيز اشاره مي شود. اما آيا ترامپ اصلا چنين اجازه اي براي تغييرات بزرگ در سياست خارجي آمريکا را دارد؟ يا اصلا تغيير در سياست خارجي نسبت به روسيه واقعاً در دستور کار ترامپ است؟

آن هايي که حتي شناخت ابتدايي از سياست گذاري خارجي در آمريکا دارند مي دانند که شخص رئيس جمهور از نقش بالايي در اين زمينه برخوردار است، ولي يگانه تصميم گيرنده نيست و عوامل و عناصر متعدد ديگري نيز ايفاي نقش مي کنند. به جز آن، در ايالات متحده سياست گذاري خارجي به صورت سيستماتيک و نهادينه انجام مي شود و تمامي کارگزاران بايستي حول اصول مشخص حرکت کنند و به صورت زنجيروار اهداف ملي را دنبال نمايند. چنين سيستمي اجازه رفتارهاي خودسر و خارج از برنامه و اصول مشخص را نمي دهد و همه تصميم گيران را در يک مسير مشخص هدايت مي کند.

با توجه به ساختار تصميم گيري در سياست خارجي آمريکا، روساي جمهور مي توانند در سطح تاکتيک و دکترين تغييراتي را ايجاد کنند ولي هرگز نمي توانند چرخش هاي ناگهاني در سطح استراتژي داشته باشند و به برنامه هاي بلندمدت که از گذشته به صورت منظم توسط روساي جمهور پيشين اجرا شده و حال رئيس جمهور جديد بايد در همان راستا حرکت کند، بي توجه باشد.

اين يک واقعيت آشکار است که ايالات متحده از پايان جنگ جهاني دوم به بعد تقريبا براي حدود نيم قرن سياست جهاني خود را در جهت مهار روس ها و شکست اتحاد جماهير شوروي سازماندهي کرد و همين به هويت ايالات متحده شکل داد. به همين خاطر بود که وقتي اتحاد جماهير شوروي مضمحل شد، بسياري بر اين نظر بودند که ايالات متحده در عرصه سياست خارجي با نوعي بحران هويت روبه رو خواهد شد. از زماني که جرج کنان مقاله معروف خود را در مورد بنيان هاي رفتاري روس ها نوشت و بر ضرورت مهار اين تهديد بزرگ تاکيد کرد، دولتمردان آمريکا همواره بر مسئله خطر بزرگ شوروي تاکيد داشته و استراتژي کلان خود را در جهت مهار و خنثي ساختن اين تهديد تنظيم کردند. اگرچه پس از ۱۹۹۱، ايالات متحده براي خروج از بحران هويت، تهديدات و دشمنان جديدي را يافت که مي بايست سياست خارجي و استراتژي کلانش در جهت رفع آن ها تنظيم و اجرا مي شد، ولي هرگز مسئله روسيه از ذهن آمريکا پاک نشد. روسيه جديد در دهه ۱۹۹۰ ضعيف شده بود ولي براي آمريکا مي توانست کماکان يک خطر جدي باقي بماند خصوصا اين که شوروي از بين رفته بود ولي ماشين عظيم و هولناک نظامي اش خصوصا چند هزار سلاح اتمي آن در اختيار ميراث دار اصلي اش يعني روسيه باقي مانده بود. بنابراين تهديد روسيه نيز مي بايست خنثي مي شد و ايالات متحده به طرق مختلف در جهت هرچه ضعيف تر کردن اين رقيب ديرين اقدام کرد. اما روسيه از سال ۲۰۰۰ به بعد مسير جديدي را براي خود در پيش گرفت و با پوتين دنبال اعاده جايگاه از دست رفته خود حرکت کرد و پس از فراز و نشيب هاي زياد، پس از گذشت حدود يک دهه نشانه هاي زيادي از تغيير رفتار را به نمايش گذاشت، تغيير رفتارهايي که مي تواند خبر از تغيير نقش و جايگاه روسيه در نظام بين الملل داشته باشد.

اين تغيير رفتار را به ويژه از سال ۲۰۰۵ که روسيه توانست جلوي دومينوي انقلابات رنگين در حياط خلوت خود را بگيرد به وضوح مشاهده کرد، تغيير رفتاري که با ايستادگي جدي آن در مقابل برنامه آمريکا براي استقرار سپر دفاع ضد موشکي در اروپاي شرقي، طرح ادعا به قطب شمال، بازسازي تسليحات استراتژيک عصر شوروي، مداخله نظامي در گرجستان، مداخله نظامي در اوکراين و الحاق شبه جزيره کريمه به خاک خود و نهايتا مداخله نظامي در سوريه، بيش از پيش به چشم مي آيد. اين رفتارهاي روسيه هرگز براي مجموعه غرب و خصوصا ايالات متحده خوشايند نبوده و خاطره شوروي را در اذهان آن ها زنده مي کند. روسيه بنابر علل مختلف در ساليان اخير سياست فعال، مداخله گر و مواجهه جو را دنبال کرده است که مي توان آن را در چارچوب ريوانشيسم روسي تعريف کرد. چنين رفتارهايي از روسيه، هرگز براي ايالات متحده قابل تحمل نبوده و خطر روسيه را دوباره همچون دهه هاي جنگ سرد زنده مي کند. در چنين شرايطي اميد به بهبود روابط بين آمريکا و روسيه حتي با وجود ترامپ در ظاهر مثبت انديش به روسيه بسيار دشوار به نظر مي رسد. طبق ديدگاه رئاليسم، هرگاه يکي از بازيگران تاثيرگذار در جهت افزايش قدرت خود تلاش نمايد، قدرت جويي او مي تواند به منزله کاهش قدرت ديگر رقبا تعريف گردد و توازن قدرت را به هم بزند. در چنين شرايط ديگر بازيگران خصوصا تاثيرگذارترين آن ها منفعل عمل نخواهد کرد. ايالات متحده نيز بر اساس همين اصل هرگز نمي پذيرد که احياي قدرت و جايگاه روسيه ، نقش برتر او را به خطر بياندازد و طبيعتا در مقابل آن موضع مي گيرد. افزايش نيروهاي ايالات متحده در اروپا، خصوصا منطقه اروپاي شرقي و برنامه هاي نظامي بلندمدت اين کشور در اين منطقه حکايت از اين دارد که براي آمريکا کماکان روسيه يک خطر بزرگ باقي مي ماند. تحرکات نظامي روسيه در اروپاي شرقي و نيز برخي جزاير خود در آسياي جنوب شرقي مي تواند گواه ديگري بر آمادگي دو طرف براي هر برخورد احتمالي در آينده باشد. با اين شرايط قبول اين فرض که در آينده روابط روسيه و ايالات متحده بهبود خواهد يافت، بسيار مبهم و ترديدآميز جلوه مي دهد.

به نظر مواضع ترامپ در قبال روسيه نيز در سطح تاکتيک مي تواند قابل درک باشد، اما در سطح استراتري کلان و سياست راهبردي آمريکا، روسيه کماکان رقيب خطرناک و يا همان دشمن ديرين آمريکا باقي مي ماند، تهديدي که به هر طريق ممکن بايد مهار شود. شايد در کوتاه مدت از طريق تلاش براي نزديک شدن تاکتيکي به اين کشور و مهار مقطعي آن، و آماده شدن براي تقابل بزرگ آتي که استراتژي کلان ايالات متحده از زمين تا فضاي ماوراي جو براي پيروزي بر اين تهديد و ديگر تهديدات مرتبط دنبال مي شود.

در پايان مي توان گفت که اگرچه ظاهرا در عرصه بين الملل منافع مي تواند دوستان ديرين را به دشمن و دشمنان قسم خورده قديمي را به دوست تبديل کند، ولي گاهي تعريف از ديگري چنان در ذهن، فرهنگ و هويت سفت و محکم ساخته مي شود که تغيير يافتن آن به سادگي انجام نخواهد شد، طوري که اگر دو دشمن ديرين ظاهرا ابراز دوستي کنند ولي در عمل از احتمال خطر ديگري هرگز با اطمينان نخواهند آسود. و روابط ايالات متحده و روسيه به نظر حداقل در حال حاضر هم همين گونه است، و خلاصه اين که «دشمن کهنه به اين سادگي ها دوست نخواهد شد».

برچسب های موضوعی
دیدگاه ها و نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *